Sunday, April 05, 2009

Death

...آزار دهنده است، مرگ را می گویم، شاید وقتی از آن ور نگاه کنی بگویی خوب زاییدن ها تمام می شود، یائسه می شویم و با خیال راحت سر به بالین می نهیم، اما مقایسه اش بی منطق است، چگونه عدم را با وجودم مقایسه کنم و بگویم این بهتر است یا آن؟ سیگاری که سوخته چه اهمیت دارد چگونه خاموش شود؟ زیر پا، در جوب یا در زیر سیگاری نقره؟ مهم کامی است که گرفته شده. مرگ را آزار دهنده یافتم، نه از این لحاظ که قرار است شروع عدم باشد و نه برای آنکه قرار است پایان خوشی باشد. برای اینکه معمایی است که جوابش را هیچ وقت نمی فهمی، در حالی که همیشه با خودت درگیر بودی که جوابش چیست، یک حس سادومازوخیستی منزجر کننده است، بند تنبانی است که در می رود و عورت زندگی بر باد می دهد. وسوسه ای است در تو، که بدانی ، که بفهمی، هر چقدر هم شلاق خورده باشی و تجربه کرده باشی که این فهمیدن ها جایش می ماند، اما این آخرین سوال تا آخرین افتادن سنگ قرار است که خراش دهد.

قایقی سوراخ که هر روز با سطلی کوچک خالی می شود، آخرین سیگار با دو دست پشت سر و حمام آفتاب و سطلی که موج دارد از نگاه تو دورش می کند.