Monday, June 30, 2008
Saturday, February 02, 2008
Curse
در این مغاک چشم دوخته به تو
این چنین خیره ،
پرهیز زمان است
که نپوسانده آن مختصر هنوزت را ...
تویی که خیالکی گمشده
پشت مردمکانت را ،
دیگر، ناخنی به تمنا
حتی
نمی کشد
رو به جریان باد بخوانش
درون شبی ،
که میان شبهای دیگر پرسه می زند
مگر تصویر شمایل اضطرابی ات
بندی از سکوت را
با آن مختصر هنوزت
به نهایت کلیشگی
برهم بیامیزد....
پرهیز زمان است
که نپوسانده آن مختصرت را
خودت را
ای لکنت سکوت....
بهمن 86
Tuesday, September 11, 2007
سودای تو
سودای تو
فریادی است ، لفاظی شده ،
اگر کلمات ،
خلا چسبناک سکوت را ، انشا کرده باشند.
به انتظار دستهایم نشسته ام ،
مگر تورق خاطره ای دور،
نشیند به باور لرزان سیمها ،
و فوران صدا از دل چوب،
لبریز کند حوضچه ی سکوت را،
بی فایده است....
بی فایده....
خاطره ی تصویر هزار پاره ات ،
حریف سنگینی دل نیست.
سودای خیالت اما ،
گریه ی رامی است ،
وقتی که دلتنگی ات را
سیمها ،
حتی به صدایی الکن پاسخ نمی دهند.
قراری باشد ، میان من و تو :
لرزش گاه و بیگاه انگشتانم را
به " ضرب اصول " ساز تو کوک خواهم کرد،
آرام خواهند شد.
می دانم .
به یاد مسعود
16 شهریور 86
Monday, July 02, 2007
خواب می بینم ، خزعبلات روزانه ام را نشخوار سوررئالیستیکی می کنم. انگار میان خوابم هم میدانم که دارم چیز مزخرفی خواب می بینم ، می بینم و بی تفاوت رد می شوم. ناکجا آبادهای مختلفی که به دلایل خواب آلوده ای بهم وصل میشوند و داستانی سرهم میکنند، هذیانی از واقعیت روز ، آمیخته به خستگی و بی خوابی...
نمازخانه ایست . از آنها که در مدرسه هایی که بوده ام مشابهشان را دیده ام. خالی ، با موکتهایی بهم ریخته و بعضا لوله شده و جابجا ستونهایی . با عجله آمده ام . از ناکجا آبادی قبلی که یادم نمی آید. مرد ریشوی میانسالی با من صحبت می کند. عجله دارم و نمی فهمد . سر حوصله و با علاقه حرف می زند. گوشه ای از نمازخانه ، روی ستونی، لباسها و وسایلی که دوستشان داشته ام آویزانند.می دانم که مدتهاست آنها را از دست داده ام، این را میدانم. کاپشن خاکی رنگ سالهای علوم پایه با آن جیبهای گشادش، کتانی چینی سالهای کنکور ، خودکار عطری صورتی رنگم...انگار اینجا کمد وسایلم باشد.همانطور که تظاهر به گوش دادن میکنم ، به سمت وسایل میروم، چیزهایی را جابجا میکنم، دسته کلیدی را بر میدارم و داخل جیبم می گذارم.
مرد ریشو هنوز حرف می زند، احساس می کنم باید به حرفهایش گوش کنم، حالا یادم آمده که همیشه موقع آمدن به اینجا عجله داشته ام ، انگار می شناسمش ، انگار خیلی تنهاست ، انگار تنها دلخوشی اش آدمهایی اند که لحظه ای اینجا می آیند و می روند، انگار همیشه از زیر نگاهش در رفته ام....
مرد ریشو از ساختمان روبرویی حرف می زند. نگاه میکنم : آپارتمانی است خالی و من هنوز دنبال چیزی در جیبهای کاپشن قدیمی ام میگردم. به پنجره اشاره می کند و حرف می زند. لباسهایم روی ستونی،میان هال بزرگ آپارتمانی خالی آویزانند . دور و برم پر از وسایل قدیمی است که اینجا و آنجا پراکنده اند. مرد ریشو نگران است، مدیر مدرسه تصمیمات جدیدی برای نمازخانه گرفته است ، سر تکان میدهم، زنش مریض است، سر تکان میدهم ، حرف میزند و من هنوز آنچه را که می خواهم پیدا نکرده ام. صدایم میزند، بر میگردم، ساکت شده است، دوباره به پنجره اشاره میکند، خانه های روبرو همه شیروانی دارند. منتظر جواب است.سرم را تکان میدهم و حرفی می زنم. صدایم را نمی شنوم.از نمازخانه بیرون می آیم، توی جیبم دنبال سیگار می گردم که موبایل زنگ میزند، گوشی را که بر میدارم ، رزیدنت ارتوپدی در پاویون را باز کرده و نعره می کشد : انترن ارتوپدی.....
موبایل را خاموش کرده ام و غلتی زده ام.مرد ریشو در ذهنم ذق ذق میکند. احساس میکنم این خواب را چندین بار دیگر هم دیده ام، این یکی ناکجا آبادی تکراری است میان بقیه . مرد ریشوی تنها با شغل کسالت بارش و نیازش به همصحبت ، عجله دائمی من ، کنج دارایی های نوستالژیک و... و شیروانی ! مغز لعنتی ام حالا دیگر کاملا به کار افتاده و المان های خوابم را آنالیز میکند، بلند می شوم و ساعت را نگاه میکنم، 4 و 40 دقیقه بعد از ظهر است ! مغزم خفقان می گیرد.
Monday, June 25, 2007
Image
از آن زمان که کلمات ، مغز را پوست می ترکاندند و دست را می دواندند بر صفحه ی کاغذ ، زمان زیادی گذشته است. رودخانه آرام شده است . جویباری شاید.یادم هست که نوشته بودم : همیشه آرامش رودخانه از عمقش نیست، گاهی دلیلش انتهای راه است ، جایی که رودخانه ، مرداب می شود.
زمان را ، همیشه دوست داشته ام .گذرش را در حال و انجمادش را در گذشته ، گاهی حتی سکوتش را و یا عدمش را در آینده.....
دستی به صورتم می کشم ، انگار کلماتی ماسیده را پاک میکنم ، پراکنده و گنگ... ، از آن زمان پوست ترکاندن و دویدن، خیلی گذشته است.
تصویر مرداب ، آزارم می دهد. مرگی است که از درون، پیوسته می بلعد، فسادی که دیرترک به چهره می نشیند ، جریانی در سطح ، که رسوبات عمق را تکانی نمی دهد ، می بلعد و تبدیلشان می کند به مرگهای لجن مال شده ای در عمق ، عمقی که انتهایی ندارد و سکوت می آفریند، سکوتی که حتی صدای سنگهای فروافتاده ی گاه بگاه را هم خفه می کند.... تصویر مرداب ، آزارم می دهد
دستی به صورتم می کشم....
تصویر مرداب ، هنوز هم ، آزارم می دهد.
Friday, February 23, 2007
Distortion
اعوجاجی است در زمان
که نوسان کلمات بی آهنگم را
تصویر مکرر بی شکلی
از نواختن دوباره ، با زخمه ای قدیمی می بخشد.
وسواس کلمه
حضور تک تک نتهایی است
که آخرین بی تابی های زبانی را
تقلا می کند
تردید
- به سان ناب ترین اضطراب-
از آنجا که تو ایستاده ای
معوج
از برابر کلماتم
می گذرد
و در طنین تک زخمه ای
میان اصوات
میان کلمات
سرگشته، جایی روی دسته ی ساز می جوید.
" تردید سرگشته ی معوج بازیافته " ام ،
تو را بسیار نواخته ام.
25 بهمن 85
Thursday, February 01, 2007
Our Childhood Nostalgia
روایتی دوگانه از یک واقعیت
HMN : نوزده سال پیش ، پیکان تهران – ب سفید ، جاده اصفهان –تهران
نوار آمریکایی(!) ای که خیلی دوستش دارم با خودم آورده ام و به زحمت پدر را راضی کرده ام که توی ضبط ماشین بگذارم و گوش بدهم. نمی فهمم چرا مخالفت می کند، آخر خودش قبل از دنیا آمدنم ، از سفر فرنگش سوغات آورده ، اما هروقت مرا در حال گوش دادنش می بیند ، می گوید : " آخه تو مگه می فهمی این چی میگه؟ " و نمی داند که من برای برای تمام صداهایی که با لذت می شنوم کلمه و جمله اختراع کرده ام و حتی گاهی وقتها احساساتی هم می شوم!
زن زیبای قد بلندی با موهای مشکی کوتاه ، و صورتی که همیشه کمی ته مایه از غم روی آن سنگینی می کرد خواننده خیالی نوار محبوب من بود . فقط می دانستم که اسمش Donna summer است و خواننده معروف سال 1979 آمریکا بوده است... رویای دلنشینی که گاه بگاه با صدای پارازیتهای HS بهم می ریخت و ....
HS : پانزده سال پیش ، خانه حیاط دار درخت انگوری شاهین شهر
قاب L مانند ، برچسب سفید و قرمز ،با گوشه کنده شده : این نوار با کلاس فامیل ما بود ، مقرری یک ساعته ی کار با Commodore 64 کنار نوازش پس گردنی شکل به جرم ضبط کردن صدای دلنشینم روی صدای خانم تپله ی مو بلوند و لب قرمز .
HMN و HS
سه شب پیش ، اتاق 375 – تهران
HMN : گیر داده بودم که عکسهای Donna Summer را از اینترنت دانلود کنم. اولین عکس را که دیدیم ، HS با تعجب گفت :" این چرا سیاهپوسته؟! من فکر می کردم سفید و بلونده ..." و بعد قاه قاه خندید. یاد تصویر خودم افتاده بودم ....
HS : اچ ام ان گیر سه پیچ داده بود به این Donna Summer .داشت عکسهاشو دانلود می کرد. اولین عکس که باز شد دیدم داره با تعجب نگاه می کنه ، گفتم : " مگه این بلوند نبود ؟ " ، بعد زدم زیر خنده . نگاه چپ چپی به من کرد و گفت : " باز دلت هوای پس گردنی کرده؟ "
پ.ن : طولانی ترین نتی که توسط یک خواننده ی زن اجرا شده ، توسط Donna Summer بوده که توی همین آهنگی است که برای dwnld گذاشته ایم . (16 ثانیه! )

Donna Summer - Dim All The Lights - Album: Bad Girls
DownLoad Mp3
Monday, January 22, 2007
FIXXXER
One for each of us and our sins
So you lay us in a line
Push your pins they make us humble
Only you can tell in time
If we fall or merely stumble
But tell me
Can you heal what father's done?
Or fix this hole in mother's son?
Can you heal the broken worlds within?
Can you strip away so we may start again?
Tell me
Can you heal what father's done?
Or cut this rope and let us run?
Just when all seems fine
And I'm pain free
You jab another pin
Jab another pin in me
Mirror, mirror upon the wall
Break the spell or become the doll
See you sharpening the pins
So the holes will remind us
We're just the toys in the hands of another
And in time, the needles turn from shine to rust
But tell me
Can you heal what father's done?
Or fix this hole in mother's son?
Can you heal the broken worlds within?
Can you strip away so we may start again?
Tell me
Can you heal what father's done?
Or cut this rope and let us run?
Just when all seems fine
And I'm pain free
You jab another pin
Jab another pin in me
Jab it
Here come the pins
Blood for face
Sweat for dirt
Three X's for the stone
To break this curse
A ritual's due
I believe I'm not alone
Shell of shotgun
Pint of gin
Numb us up to shield the pins
Renew our faith
Which way we can
To fall in love with life again
To fall in love with life again
To fall in love with life again
To fall in love
To fall in love
To fall in love with life again
So tell me
Can you heal what father's done?
Or fix this hole in mother's son?
Can you heal the broken worlds within?
Can you strip away so we may start again?
Tell me
Can you heal what father's done?
Or cut this rope and let us run?
Just when all seems fine
And I'm pain free
You jab another pin
Jab another pin in me
No more pins in me
No more, no more pins in me
No more, no more pins in me
No more, no more, no more
No, no, no
Metallica –Reload album 1997
Tuesday, December 26, 2006
Set me free
رهایم کن
یگانگی اندوه هر انسانی،
این روزها ،
بدیهه ی زمانه است!
چرا دست فرسوده می کنی؟
بگذار اینگونه بماند :
خیال تلخ " از رنجی که می بریم "
طاق بلند دلخوشی های روزانه ام ،
آویز وانهادگی بودهای نا بسوده ام....
خاطر رنجه مکن!
هنوز "بلندای معنی"
کلمات را می آراید
می آلاید
تا " تپندگی اندوه صامتی "
ارضای در خود فرو رفتگی باشد...
بگسل!
صورتک قربانی
ترحمی است
که به علاقه قلب میشود.
بیش از این ندانسته ام...
رهایم کن!
Thursday, December 21, 2006
Insomnia
بی خوابی شبها را ،
دیگر ،
زایاندن کلماتی در پی نیست.
گم شده ام ،
تناقض نابی در حسرت و بی تمنایی.
چسبناکی امتداد زمان،
بویناکی حجم تصاویر روزانه...
قلمرو بی مرزی از سکوت.
و من
باز گم شده ام ،
به تکرار
گم شده ام :
تناقض نابی در حسرت و بی تمنایی
ملودی کش دار حضوری بی اشتیاق
در حضور بی اشتیاقی...
آه....
سیزیف های مصلوب جهنم شعر
کلمات !
خطوط درهم نقاشی شده ی صورتتان را ،
دوباره ،
تصویر کنید.
Sunday, December 17, 2006
A Scarecrow for a dream
مترسکی برای یک رویا بودن را دوست داری؟
تاریکی ای برای گم شدن را چطور؟ میان عطر موهایی نا آشنا یا زجر لغات یک شاعر؟
یک مغز خالی نگه داشته شده ی بیمار تلقی شده را اندازه گرفتن چطور؟
کثافت منتشر مملکتی را میان این همه پیروزی و مشتهای محکم در چشمان پر حسرت دخترکی اندازه گیری کردن....؟ دوست داری؟
هجوم افکارت را ، باورهایت را ، وسط چهار راه لشکر 7 بعد از ظهر چطور؟
..."دو بینی حاصل از یک چشم باز و یک چشم بسته که با آن خودم را تعریف کرده ام" ...
این محصول دو بینی را دوست داری؟
یقه ی بالا کشیده ام را چطور؟
زجر لغاتم را شاید؟
دیگر چشمانم نزدیک می نویسد، واژه واژه تلخی روزمره را،
ببخش !
دیگر شاعری نمیکنم.
Friday, December 08, 2006
Damaged people
Survive, it is completely selfish, you must see their eyes, then you believe me, damaged people are shadows that survive ….they are so dangerous …."
Friday, December 01, 2006
Once upon a time...
فراز و فرود حماقتهای کلاسیک ، تنفر رنگارنگ جاری در زندگی است
کثرت مکرر بی اتفاقی ، اشتیاق بلعیدن لحظه هاست،
و تبردار واقعه ،ضربات بی خستگی اش را ،همچنان ، بر گردنت می نشاند.
هنوز تا هبوط ، قدمهایی باقی است.....آنقدر که بتوانی لکنت روزمره را ، در استعمال کلمات درطرح های معنایی اسلیمی، برای باز پس دادن لحظه هایی سوخته ، در انتهای یک پک عمیق ، بشکنی.
Wednesday, November 08, 2006
for tonight
زنبق های وحشی ،
روئیده به سرانجام هفت فصل زمستانی ،
فرو ریختند.
آسان و سهل ،
چونان روح شکوفه های گیلاس
سرگردان در نسیم صبحگاه تابستانی.
بادی نمی وزد ،
بودایی برفین ،
میان دشت،
نشسته ، گام بر می دارد،
آرام ،
و نمی لرزد.
تنوره ی تصاویر ،
غبار لحظه ها را نمی تکاند،
و ذره های غبار ،
تپندگی اندوهی صامت را،
مدفون می کنند.
کاکلی های مبهوت ،
- دستها و چشمهایش –
زیر طاقی ها ،
دوباره مسخ می شوند،
دیگر ، کودکی نیست ،
........
کسی دریا را فریاد نمی کشد.
تقدیم به 20 تا 28 سالگیم .
Monday, October 16, 2006
Dedicated to wholes ( ! )
بالا بلند
بر جلو خان منظرم ، چون گردش اطلسی ابر
جلوه ای کن
که در این شب قدر
بسلامتی تمام ملایک
انزال خواهم کرد
آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
هستی را
......
HMN و Devil in firewall
Sunday, September 03, 2006
یک داستان
این یکی از داستان هایی است که از سایت اسد امرایی اینجا می گذارم . حتما سر بزنید و لذت ببرید. سابت قبلی اش را هم ببینید.
http://asadamraee.blogspot.com
سایت قبلی : http://asadamraee.persianblog.com
تيم اوبرايان، متولد 1946 از نويسندگان امريكايى مخالف جنگ است. او به عنوان خبرنگار به جبهههاى جنگ در ويتنام اعزام شد و در خطوط مقدم جبهه گزارش تهيه مىكرد. پس از خاتمهي جنگ به هاروارد رفت. تحصيل را نيمهكاره رها كرد و به خبرنگارى روى آورد. ايجاز و واقعگرايى شاخص نويسندگى اوست.
جوراب شلواری
هنرى دابينز آدم خوبى بود، سربازى معركه. اما پيچيدگى توى كارش نبود. طنز و كنايه به او نمىچسبيد. خيلى از خصلتهايش به امريكا رفتهبود. گنده و پر زور، خوشنيت. دو پرده گوشت اضافى و چربى توى شكمش قل مىخورد. نمىتوانست تند برود، پا مىكوفت و مىرفت. هر وقت لازمش داشتيم حاضر بود. اعتقاد راسخى به مزاياى سادگى و رو راست بودن و تلاش و كار داشت. دابينز هم مثل كشورش به سمت رؤياپردازى گرايش داشت.حتى همين الان كه بيست سال گذشته، او را مجسم مىكنم كه جوراب شلوارى نامزدش را دور گردن خود گره مىزد، بعد براى كمين راه مىافتاد.اين هم از بازىهاى او بود. مىگفت جوراب شلوارى طلسم خوشاقبالى اوست. دوست داشت آن را به بينى خود بمالد و نفس بكشد. مىگفت بوى او را مىدهد و خاطرات او را زنده مىكند. گاهى به جاى پشهبند روى صورتش مىكشيد و مىخوابيد. درست مثل بچهاى كه زير پتويى جادويى امن و آسوده مىخوابيد. جوراب شلوارى بيش از هر چيزى طلسم خوشبختى او بود. از خطر حفظاش مىكرد. او را به عالمى ديگر مىبرد، جايى كه همهچيز ملايم و متعادل بود. جايى كه شايد روزگارى نامزدش را مىبرد كه با هم زندگى كنند. دابينز هم مثل خيلى از ما توى ويتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقيقاً باور داشت كه جوراب شلوارى او را از گزند حفظ مىكند. فكر مىكرد مثل زره است. هر وقت گردان آمادهي شبيخون مىشد و همهي ما كلاهخود به سر مىگذاشتيم و جليقهي ضد گلوله مىپوشيديم، هنرى دابينز مراسم آيينى خود را به جا مىآورد و جوراب را دور گردن خود مىپيچيد و به دقت آن را گره مىزد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه اش مىانداخت. خيلىها سربهسرش مىگذاشتند، اما به هر حال بدمان نمىآمد.دابينز رويينتن هيچوقت زخمى نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت يك خمپارهي خوشگل آمد كنار پايش كه عمل نكرد. يك هفته بعد توى دشت باز وسط معركهي آتشبازى گير افتاد. هيچ پوششى نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عميق كشيد و جادو كار خودش را كرد.همهي گردان به او ايمان آوردند. آخر دروغ كه به اين گندگى نمىشد.اواخر اكتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلكى بود. دابينز ماتش برد. نامه او را با چشم هاى وق زده بالا و پايين كرد. بعد دست كرد توى جيبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد.گفت: «نه عزيز! بىخيال! هنوز دوستش دارم. جادو كه از بين نمىرود».همگى خيالمان راحت شد.
Sunday, August 20, 2006
Hotel California
شش ماهی گذشته است، شش ماه از آن روزهایی که بعد از کشیکهای 24 ساعته ی ارتوپدی بیمارستان سینا هفت و نیم صبح از ایستگاه متروی هفت تیر بیرون می آمدم . پله ها را که بالا می آمدم انگار از یک دنیای زیرزمینی، تازه قدم به دنیای زندگان می گذاشتم ، هرچند ، اورژانس بیمارستان سینا زیر هیچ زمینی نبود...
آدمواره هایی که با فریاد و فحش و خون و استخوانهای شکسته می آمدند تا اشباحی دیگر با روپوشهای خونی و گچی و مغزهای مسخ شده از فریاد و درد این آدمواره ها ، امر مقدس (!) طبابت را ، با بی خوابی هاشان بیامیزند و درمانشان کنند.
نمی خواهم خاطره بنویسم ، از فلان بیمار یا بهمان اتفاق ، خاطره مثل هر روایت دیگری ، جذابیتهای روایی دارد و برای مخاطب پایانش را مهم می کند. اما من هنوز اسیر متن آن شبهام، ساعت به ساعتش ...
حجم صدا و تصویری که هضم اش ، تمام روز استراحت بعد از کشیک را می گرفت.مثل پیرمردی که گوشه ای می نشیند و به خاطراتش فکر می کند، خیلی از ساعات روز بعد از کشیک به خیره شدن به نقطه ای و سعی در هضم وقایعی که دیده بودم میگذشت.هنوز هم گاهی وقتها ، موقعی که به آن روزها فکر میکنم ، تصویر هایی جلوی چشمم می آید ، تصاویری که تاریخ ندارند، بیمارانش اسم ندارند ، حتی گاهی چهره ...و خودم را می بینم در حال انجام کارهایی که بارها تکرار شدند.آدمها و ساعت و تاریخ عوض می شوند اما من ، مسخ شده ، توی اتاق گچ یا اتاق بخیه ، هنوز آن کارهای تکراری را انجام میدهم ....
خودم را میبینم ، با روپوش سفیدی که پر از لکه های خون و گچ و بتادین است، خسته و عصبی ، توی اتاق گچ ، یک پایم را روی لبه تخت بیمار گذاشته ام و برای پای دیگرم ، جایی میان باقیمانده های بسته های گچ و باند روی زمین پیدا کرده ام ، همکارم از یک طرف شانه بیمار را میکشد و من هم از این طرف دستش را ، تا شانه ی در رفته اش جا بیفتد . خیس عرق شده ام و شانه اش جا نمی افتد، نفسی میگیریم و دوباره.... نعره و ناسزای مریض بعدی از پشت در بلند شده است ، هیچکدام از کسان نسبی و سببی ات را هم از لطفش محروم نمیکند ، هنوز شانه این یکی جا نیفتاده است ، نفسی تازه میکنم....
خودم را میبینم ، 4 نیمه شب است ، آخرین بیمار که ترقوه ی شکسته اش باید جا بیفتد ، بالای تخت میروم و زانویم را میان دو کتفش میگذارم و دو دستش را از دو طرف میکشم ، فریاد میکشد....
خودم را میبینم ، 10 شب است ، وسط اورژانس ایستاده ام و لیست بیمارانم را چک میکنم که صدای نعره و ناسزای سری بعدی حیوانات شهرنشینی که محدوده ی قلمروشان را با چاقوکشی دسته جمعی مشخص میکنند می شنوم ، یکباره اورژانسی که با بدبختی کمی آرام شده ، منفجر میشود......
ساعت 2 نیمه شب است ، دارم بخیه میزنم - استراحتی میان بقیه کارها - که صدای خرد شدن شیشه ای می آید ، معتادی است که به بهانه ی کلیه درد آمده تا مورفین بگیرد ، می شناسمش ، چند باری دیگر هم آمده است ، بایگانی عکسهایش را هم هر دفعه می آورد و با پر رویی تمام ، جای سنگ وجود نداشته اش را نشانم داده تا یاد بگیرم ... می داند که اینترنم....
ساعت 8 شب است ، خودم را میبینم که چهار انگشتم را داخل زخم ران عوضی ای کرده ام که یک عوضی دیگر با قمه ایجادش کرده ، نعره ، ناسزا ، ناله ، درد ، خون از شریانش بیرون می جهد، هی گاز می چپانم و فشار می دهم ،همکارم رفته بالای سر آن تصادفی که همه جایش شکسته ، هی گاز می چپانم و فشار می دهم ،آن طرف همراهانش دارند نقشه ی حمله ی بعدی را میکشند ، یکی یکی عین این گروه های مافیایی می آیند و عوضی چاقو خورده را دلداری می دهند بعد لیستشان را کامل میکنند ، دست دیگرم را دراز میکنم تا تعدادی گاز بردارم ، فشار دستم که کم می شود ، خون روپوشم را رنگ می کند....
ساعت 7 صبح است ، با شلواری که از زانو به پایین لکه لکه گچی است و کفشی مثل کفش بناها ، گیج و منگ ، بی توجه به نگاه متعجب مسافران اول صبح ، سوار مترو می شوم ، روز من تازه به پایان رسیده است . میدانم که از پله های ایستگاه هفت تیر که بالا بیایم ، به دنیای زندگان برمیگردم.
هنوز هم روزهایی هست که این تصاویر از جلوی چشمم رد می شوند ، همان قدر زنده ، میروم پشت کامپیوترم ، آهنگ هتل کالیفرنیا میگذارم و سیگاری روشن میکنم.....
Thursday, August 17, 2006
Dialogue
وقتی گفت : " چرا نمی نویسی؟ " ، کمی راست نشستم و گفتم : " چیزی برای نوشتن ندارم " . ته لبخندی زد. تصحیح کردم : "همیشه با شروع کردن مشکل داشته ام " . نگاهم کرد . حرفم را پس گرفتم : " یه چبزایی تو ذهنم میاد اما وقت نوشتنشو ندارم " .قاه قاه خندید . سعی کردم یه توجیهی پیدا کنم : " میدونی آدم تو این دور و زمونه احساس میکنه هزار تکه هم بشه بازم به کاراش نمیرسه...."
ساکت شد ، انگار یاد چیزی افتاده باشد ، بعد گفت : " خیلی شبها خواب می بینم که از رختخوابم به طرف یه سیاهچاله ی بزرگ مکیده می شم ، فقط سکوته و تاریکی ، احساس میکنم بدنم داره له میشه ، صدای خرد شدنش آروم زیادتر میشه، هیچ مقاومتی نمی کنم ، حتی فکر هم نمی کنم ، فقط به صدا گوش میدم ، وسطای راه هزار تکه میشم و از دور به تکه های خودم نگاه می کنم ، معلق زنان و باز تو سکوت و سیاهی و هنوز در حال مکیده شدن. گاهی دلم می خواد دستم رو دراز کنم تا تکه هام رو بگیرم اما چیزی وجود نداره ، بعضی وقتها دنبال چشمهام می گردم اما بازم چیزی پیدا نمی کنم ، انگار فقط یه نگاهم که خودم رو از دور تماشا میکنم ، می دونی فقط یه نگاه..."
"می دونم که خواب می بینم ، می دونم که باز خواب همیشگیم رو دیدم ، اما باز هم صبح با همون دلشوره ی تکراری از خواب بلند میشم که : یکی از تکه هام نیست . گاهی وقتها فکر می کنم من همه ی عمرم رو دنبال تکه هایی گشتم که تو خوابم گم کردم ، توی کتابها ، فیلم ها ، آدمها ، ساختمونها ، حتی حیوونها ... یادت میاد اون کتاب تکه ی گمشده ی شل سیلور استاین رو چقدر دوست داشتم ؟ "
ساکت شده ام ، چیزی توی ذهنم با چیز دیگری قاطی شده ، احساس ناخوشایندی دارم ، یاد کابوس زمان بچگی هایم افتاده ام ... نگاهش میکنم ، چشمهایش منتظرند..
میگویم : " آره کتاب با حالی بود " بعد فکر میکنم " اما من یه راهی پیدا کرده بودم ، اون قدر دهنم رو محکم می بستم و نفسم رو نگه می داشتم تا از خواب بپرم ، اونوقت اون شکلهای عجیب و غریب دیگه از داخل بدنم رد نمی شدن .صبح ها هم دیگه فکر نمی کردم شکلم عوض شده ..."
سرم را که بالا می آورم هنوز دارد نگاهم می کند ، می گویم : " شاید شل سیلور استاین هم یه خوابی مثل خواب تو می دیده ... "
می خندد.....
Thursday, August 03, 2006
نوشتن
نوشتن.....
یادم نیست آخرین کلمات وسوسه کننده را کجا , میان کدام اتفاق , یا لابلای خستگی نشخوار هزار باره ی کدام کلمات دم دست همیشگی جا گذاشته ام...
اندوه تپنده ذره ی شنی....
دستی به صورتم میکشم...
تک لحظه هایی برای فکر کردن، سکوت هایی برای شنیدن ، برای به لکنت افتادن ، غنیمتهای روزانه اند و نوشتن تخته سنگی است در دریایی دور ، آرام سینه به موج داده تا رویای تو ، هنوز ، هرشب ، در بلندایی از معنی و بی معنایی ، چند لحظه ای قبل از خواب تورا در بر بگیرد و بعد خوابت سکوتی چند ساعته در خلایی باشد که مثل همیشه سیاه رنگ است...
نوشتن...
دلم برای تنهایی ام تنگ شده است . زمانی برای شنیدن خش خش سوختن سیگار ، برای جریان گرفتن ذهنیت خسته ای که سوالات قدیمی بی پاسخ مانده اش را ، مروری مجدد کند شاید...
نوشتن...
آدمها ، آدمها ، تکرار مکرراتی که به زجر ، حجمی نو و تازه را شبیه سازی می کنید، خطاهای باصره ی همیشگی، صورتکهایی نو که پشت آن همان کلیشه های قبلی جایگذاری شده است...
دستی به صورتم میکشم ، چشمانم را می بندم ، خیالاتم را به حرکت دستی در فضا ، پخش میکنم....
نوشتن....
جام و سبو شکسته ام ، ای مرگ مهلتی
تا توبه ای که کرده ام ، آن نیز بشکنم.........
Sunday, July 16, 2006
عاشق دختر همسایه
کدام ساعت شنی بهار را زایید؟
کدام فصل پیرهنی دارد
گرمتر از تابستانی
که من عاشق دختر همسایه ام بودم؟
همان سال چه گریه هایی ریخت از تن پاییز،
و چه ارقام خسته ای افتاد،
از صفحه ی غروب ساعت دیواری.
انگار زمستان بود که عقربه های همان ساعت
لغزیدند تا کنار هم
افتادند درست در جای خالی شش و نیم
و حالا
من پیر شده ام
همچنان که دختر همسایه،
بی هیچ خاطره ای از شش و نیم.
بیژن نجدی
