دخترك چرخي زد، لحاف رو كشيد بالا، به عروسك نگاه كرد و بلند گفت: ميآره، واسم يه مامان ميآره. به پاپانوئل گفتم تو جوراب جا نميشه! اونم گفت مامانو جوراب به دست ميفرسته
آرومتر گفت: ميدونم كار بديه! ولي عوضش اينطوري 2 تا كادو دارم!
Sunday, January 01, 2006
unfadable
time, as matter of fact...
نشسته ام
مبهوت یک ساعت دیواری،
خیره به زوایای عقربه ها،
و اشباح موهوم خاطره ها،
که در تکرار زوایا می زایند
می پیچند
و تنوره تصویرشان
لحظه را تقسیم می کند.
- دو و بیست دقیقه ها
- ده دقیقه به شش ها
وضوح غبار ،
تکرار کلیشه است
و تصویر
همیشه از آن من است
حتی اگر ،
چهار و چهل دقیقه ی مرا،
مردم ظریف،
همواره،
بیست دقیقه به پنج دیده باشند.
Thursday, December 29, 2005
love ,another time!
عشق در نگاهِ اول
هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.
چون قبلا همدیگر را نمیشناختند،
گمان میبردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمیآورند
ـشاید درون دری چرخان زمانی روبهروی هم؟
یک «ببخشید» در ازدحام مردم؟
یک صدای «اشتباه گرفته اید» در گوشی تلفن؟
- ولی پاسخشان را میدانم.نه، چیزی به یاد نمیآورند.
بسیار شگفتزده میشدند
اگر میدانستند،
که دیگر مدتهاست بازیچهای در دست اتفاق بودهاند.
هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک میکرد
دور میکرد،
جلو راهشان را میگرفت
و خندهی شیطانیش را فرو میخورد وکنار میجهید.
علائم و نشانههایی بوده
هرچند ناخوانا.
شاید سه سالِ پیش
یا سه شنبه ی گذشته
برگِ درختی از شانه ی یکیشان
به شانه دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده
که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوتههای کودکی نبوده باشد؟
دستگیرهها و زنگ درهایی بوده
که یکیشان لمس کرده
و در فاصلهای کوتاه، آن دیگری.
چمدانهایی کنار هم در انبار.
شاید یکشب هر دو یک خواب را دیده باشند ،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.
بالاخره هر آغازی
فقط ادامهای ست
و کتابِ حوادث
همیشه از نیمهی آن باز می شود
ویسو واوا شیمبورسکا
Monday, December 26, 2005
Sunday, December 25, 2005
Wednesday, December 21, 2005
By Albert Camus
شروع به فكر كردن
شروع به تحليل رفتن تدريجي است.
- خواب سقوط كردن بود و بيداري مچاله شدن.
جنايت تنها در اين نيست كه ديگري را بكشي، بلكه بيشتر در اين است كه خود زنده بماني.
- چون احتياج داشتم كه دوست بدارم و دوستم بدارند تصور كردهام كه عاشق شده ام.
گروهي فرياد ميزنند: دوستم داشته باش
گروه ديگر:دوستم نداشته باش
ولي گروهي هم هستند، بدترين و بدبخترين آنها كه ميگويند: دوستم نداشته باش و به من وفادار باش.
- در تنهايي، وقتي خستگي هم به آن اضافه شود، انسان به آساني خود را پيغمبر مي انگارد.
- یک طرف زیبایی است و طرف دیگر ، در هم شکستگان و پایمال شدگان ، هر قدر هم که این کار دشوار باشد، من می خواهم به هردو طرف وفادار بمانم.
آلبر کامو ( فارسی )
Sunday, December 18, 2005
walk the time...
مترسک
دستهای گشوده ات را زمانی دوست داشته ام،
بنگر که اکنون،
تمسخر ایستادنت
لبخندی دلنشین است !
Friday, December 16, 2005
Tuesday, December 13, 2005
to be freezed
انتظار کشیده ام
تا خیره بمانم در چشمهای تو،
به زمزمه ، هزار کاکلی شاد را بشمرم
دویده ام
بسان کودک سیه چرده ای زیر طاقهای گلی
به فریاد ، دریا را نشان داده ام
و کودکان سیه چرده را در ساحل شلوغ
همهمه ی موج ها،
خیال آبگونم را می شکند،
زیر طاقیها،
کاکلی های مبهوت دستهات گم میشوند،
میانه ی دیوار ها ،
چشم هایی کنده اند،
که خیره ،
نگاه می کنند.
27 مرداد 81
Monday, December 12, 2005
Friday, December 09, 2005
Wednesday, December 07, 2005
Gahi
گاهي به شعر فكر كن
آن هنگام كه عرياني جاری آب
صدايش موزون ميشود
گاهي به مجاز واقعيت بيانديش
آن وقت كه جاي جاي يك خيابان دراز
دستگير پيرزني ميشود
كه با آن گامهاي لرزانش را
استوار ميكند
خيابانيكه
همه
عصا است
گاهي به خودت فكر كن
اندوه تپندهي ذرهي شني
كه ضربات تصادفي امواج را
مسير زندگي مينامد
گاهي به وهم
خيابانهاي دراز پيچ پيچي كه از زير پايت فرار ميكنند
تو را به درون ميكشند
و دنبالهي محو شده اي از تو
كه پشت سرت
بدنبالت ميآيند
و وقت هايي هم به هبوط
لحظهي درازكش داري
كه دود سيگار
مسير مارپيچ سردرگمش را
صعود ميكند
تا محو شود
يا آن وقت
كه روزنامهات را
با آن جنون هميشگي در باد باز ميكني
تا زوزهي خنده ها را
واقعيت بنامي
و نه باد
گاهي
گاهي وقت ها
به بعضي چيزها
فكر كن