Thursday, December 21, 2006

Insomnia

بی خوابی شبها را ،
دیگر ،
زایاندن کلماتی در پی نیست.
گم شده ام ،
تناقض نابی در حسرت و بی تمنایی.


چسبناکی امتداد زمان،
بویناکی حجم تصاویر روزانه...
قلمرو بی مرزی از سکوت.


و من
باز گم شده ام ،
به تکرار
گم شده ام :
تناقض نابی در حسرت و بی تمنایی
ملودی کش دار حضوری بی اشتیاق
در حضور بی اشتیاقی...


آه....
سیزیف های مصلوب جهنم شعر
کلمات !
خطوط درهم نقاشی شده ی صورتتان را ،
دوباره ،
تصویر کنید.

Wednesday, December 20, 2006

Moan

از آن ضجه ها كه غريق مي زد ١٢ تايش را شمردم
تف به نعش باد كرده اش كه ساعتش هم ضد آب نبود

Sunday, December 17, 2006

A Scarecrow for a dream

مترسکی برای یک رویا بودن را دوست داری؟
تاریکی ای برای گم شدن را چطور؟ میان عطر موهایی نا آشنا یا زجر لغات یک شاعر؟
یک مغز خالی نگه داشته شده ی بیمار تلقی شده را اندازه گرفتن چطور؟
کثافت منتشر مملکتی را میان این همه پیروزی و مشتهای محکم در چشمان پر حسرت دخترکی اندازه گیری کردن....؟ دوست داری؟
هجوم افکارت را ، باورهایت را ، وسط چهار راه لشکر 7 بعد از ظهر چطور؟
..."دو بینی حاصل از یک چشم باز و یک چشم بسته که با آن خودم را تعریف کرده ام" ...
این محصول دو بینی را دوست داری؟
یقه ی بالا کشیده ام را چطور؟
زجر لغاتم را شاید؟

دیگر چشمانم نزدیک می نویسد، واژه واژه تلخی روزمره را،


ببخش !

دیگر شاعری نمیکنم.

Tuesday, December 12, 2006

The Mask

"Vita Summa Brevis Spem Nos Vetat Incohare Longam"
by Ernest Dowson

The poem translates as
"The shortness of life prevents us from entertaining far-off hopes"

" بهتره خیال برت نداره, آدم ها چیزی برای گفتن ندارن. واقعیت اینه که هر کسی فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزنه. هرکس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدون میاد هر کدوم از طرفین سعی میکنن دردشون رو بندازن رو دوش اون یکی ولی هر کاری هم که بکنن بی نتیجه است و دردهاشون رو دست نخورده نگه میدارن و دوباره از سر میگین. باز هم سعی میکنن جایی براش پیدا کنن. میگن : "شما دختر قشنگی هستید." و زندگی دوباره اونها رو به چنگ میگیره تا وقتی که دوباره همون حقه رو سوار کنند و بگن : "شما دختر خیلی قشنگی هستید!" وسط این دو ماجرا به خودت می نازی که تونستی از شر دردت خلاص شی ولی عالم و آدم میدونن که ابدا حقیقت نداره و دربست و تمام و کمال نگهش داشتی, مگه نه؟ وقتی در این بازی روز به روز زشت تر و کثافت تر و پیرتر شدی, دیگه حتی نمیتونی دردت رو و شکستت رو مخفی کنی. بالاخره صورتت پر میشه از شکلک کثیفی که بیست سال و سی سال و بیشتر از شکمت تا صورتت بالا می خزه. اینه چیزی که انسان بهش میرسه فقط به همین, به شکلکی که عمری برای درست کردنش صرف کرده ولی حتی در اینصورت هم ناتمامه, بسکه شکلکی که برای بیان تمامی روحت بدون یک ذره کم و کاست لازمه, سخت و پیچیده اس."

« سفر به انتهای شب »
نوشته : لوئی فردینان سلین

Friday, December 08, 2006

Damaged people

…and she said: "don't trust damaged people, they learn how to survive…
Survive, it is completely selfish, you must see their eyes, then you believe me, damaged people are shadows that survive ….they are so dangerous …."

Friday, December 01, 2006

Once upon a time...

فراز و فرود حماقتهای کلاسیک ، تنفر رنگارنگ جاری در زندگی است
کثرت مکرر بی اتفاقی ، اشتیاق بلعیدن لحظه هاست،
و تبردار واقعه ،ضربات بی خستگی اش را ،همچنان ، بر گردنت می نشاند.
هنوز تا هبوط ، قدمهایی باقی است.....آنقدر که بتوانی لکنت روزمره را ، در استعمال کلمات درطرح های معنایی اسلیمی، برای باز پس دادن لحظه هایی سوخته ، در انتهای یک پک عمیق ، بشکنی.

Sunday, November 12, 2006

Round and round

زمان قبل از غروب
مکان:خارجی ( یک خیابان شلوغ در وسط شهر - زمستان)

مردی با یک بارانی، یک کیف روی دوش و سیگاری به لب. سرش رو به پایین است. در خودش است و به آرامی حرکت می کند. کتابی زیر بغل.
به ناگاه می ایستد. سیگار را از لب می گیراند به سوختنش زل می زند، سرش را کج می کند انگار که چیزی کشف کرده باشد.
سر سیگار را بر می گرداند و با بستن مشت آن را خاموش می کند ( خنده ای بی معنی ) . شروع می کند به تند رفتن، سرعتش را زیاد می کند، می خندد، تندتر می رود، خنده اش بیشتر می شود، تندتر و خنده شدیدتر. کتاب را پرت می کند، کیفش، بارانی اش را ( مردم حیرت زده ). پیراهنش را در می آورد، در حال دویدن و خنده دیوانه وار. دوربین عقب تر می رود ( افتادن بعضی از مردم - خروج سریع کادر از آنها). عقب تر، عقب تر (حرکت دوربین رو به بالا) تشخیص مرد در جمعیت مشکل می شود. ( صدای خنده با دور شدن دوربین فید اوت ) تصویر به یکباره سیاه می شود ( -فید این- صدای خنده از کم به زیاد و قطع یکباره صدا در اوج.

پ.ن: فیلم Family Life کن لوچ را به شدت تحسین می کنم، ربطش با این نوشته در آن است که این را بعد از آن نوشتم.
نگاه کارگردانی که در مسایل اجتماعی و روانشناسانه قضاوت نمی کند به شدت برایم لذت بخش است. این عدم کلوز آپ و تاکید و قضاوت در میان روزمرگی قبول فاجعه عالی است!
سکانس دعوای خواهر در میان جمع خانواده و بچه هایش و سکانس آخرین دیدار پدر و مادر با جنیس در تیمارستان از آن سکانس های محبوبم است! ( و خیلی های دیگر)
از دست ندهید.

Wednesday, November 08, 2006

Fade to Black

وحشت زده از خواب مي پرم‏، اتاق غرق سكوت است‏، تاريكي هم. زمان و مكان را گم كرده ام‏، به تندي به اطراف دست مي كشم تا كليد را پيدا كنم. مسخره است‏، اين تاريكي بي صدا. كليد لعنتي را پيدا نمي كنم. به سمت ديگر مي رو‏م، به طور خنده داري مي افتم. سريع خود را جمع مي كنم طوري كه انگار كسي ديده باشد‏، به اين فكرم مي خندم. به گوشه اي مي خزم، ترس برم مي دارد، حتما پرده را تمام كشيده ام، يك ذره نور لعنتي هم نمي آيد. دهنم مزه خون مي دهد، باز لب كوفتي را در خواب گاز گرفته ام، از آن عادت هاي مسخره و هر روزه! با دست ديوار را ادامه مي دهم، بايد پنجره را پيدا كنم

عكس ها را زير دستم حس مي كنم، مي توانم تصور كنم: بچگي، جواني و حتي پيري را ، زمان يكي شده. از تصور پيري خنده ام مي گيرد‏، شايد هم نيشخند! بيشتر مسخره است،‌ اين كه تا آنجاها طول بكشد. به پنجره مي رسم، مانده ام، نور را براي هضم ترس مي خواهم، اما سرم را به عقب مي چرخانم، كابوسم را مي خواهم

با خنده اي بلند خودم را روي بالش كه فكر مي كنم نزديكم است پرت مي كنم، سرم به چيزي مي خورد، همه چيز سفيد مي شود، دستي به سرم مي كشم، خون گرم را لمس مي كنم، به دهانم مي ريزد... سفيدي دارد مي رود، سياهم بر مي گردد
لبم را با علاقه گاز مي گيرم‏، مزه خون نمي دهد.

for tonight

زنبق های وحشی ،
روئیده به سرانجام هفت فصل زمستانی ،
فرو ریختند.
آسان و سهل ،
چونان روح شکوفه های گیلاس
سرگردان در نسیم صبحگاه تابستانی.


بادی نمی وزد ،
بودایی برفین ،
میان دشت،
نشسته ، گام بر می دارد،
آرام ،
و نمی لرزد.


تنوره ی تصاویر ،
غبار لحظه ها را نمی تکاند،
و ذره های غبار ،
تپندگی اندوهی صامت را،
مدفون می کنند.


کاکلی های مبهوت ،
- دستها و چشمهایش –
زیر طاقی ها ،
دوباره مسخ می شوند،
دیگر ، کودکی نیست ،
........
کسی دریا را فریاد نمی کشد.


تقدیم به 20 تا 28 سالگیم .

Sunday, October 29, 2006

Saint Virgin Minds

عروسك
بي مقدمه
آغوش گشاده
و من در آن
نازهاي ابديت
دفن مي كنم

Monday, October 23, 2006

Requiem for a Dream

آن ته برکه سکوت
میان لمس سیال
کلاغک باید
حتما قار قار کند

Monday, October 16, 2006

Dedicated to wholes ( ! )


بالا بلند
بر جلو خان منظرم ، چون گردش اطلسی ابر
جلوه ای کن
که در این شب قدر
بسلامتی تمام ملایک
انزال خواهم کرد
آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
هستی را
......

HMN و Devil in firewall

Monday, October 09, 2006

Chekhonte

از یادداشت های یک دوشیزه

13 اکتبر: بالاخره اقبال به من هم روی آورد! باور کردنی نیست اصلا. زیر پنجره ی من یک جوان سبزه ی خوش تیپ با چشمانی سیاه و گیرا قدم می زند. سبیل هایش معرکه است! پنج روز است که از صبح سحر تا نیمه شب قدم می زند و مرتب پنجره های ما را می پاید. تظاهر می کنم که برایم مهم نیست.

15 اکتبر: از صبح رگبار گرفته است، اما او طفلکی همین طور قدم می زند.به عنوان پاداش فداکاریش، به او نگاهی عاشقانه انداختم و بوسه ای برایش پرتاپ کردم. با لبخندی فریبنده پاسخم را داد. او کیست؟ خواهرم، واریا Varya فکر می کند که طرف خاطرخواه او شده است و به خاطر او زیر باران خیس می شود. چقدر کودن است او! آخر مگر ممکن است که مرد سبزه ای عاشق یک دختر سبزه بشود؟ مادر به ما دستور داده است که بهتر لباس بپوشیم و کنار پنجره ها بنشینیم. می گوید: شاید آدم دغلی باشد، از طرفی هم جوان نجیبی به نظر می رسد. دغل یعنی چه؟ مامان جان، شما عقل تان پارسنگ بر می دارد!

16 اکتبر: واریا می گوید که من زندگیش را تباه کرده ام. گناهم چیست که طرف، من را دوست دارد؟ به طور اتفاقی برایش یادداشتی انداختم در پیاده رو. آخ، شیطان! با گچ روی آستینش نوشت: فعلا نهبعد باز شروع کرد به قدم زدن و روی دروازه ی رو به رو نوشت: موافقم ، فقط الان نه با گچ نوشت و سریع پاکش کرد. چرا قلبم این طور تند می تپد؟

17 اکتبر: واریا با آرنج کوبید به سینه ام. عجب آدم حسود و پست و بد جنسی است! امروز آن مرد با یک پلیس خلوت کرد. مدتی طولانی با او صحبت می کرد و اشاره اش به پنجره های ما بود. می خواهد ماجرا درست کند! ظاهرا سبیل پلیس را چرب می کند... شما مرد ها همگی ظالم هستید و زورگو، اما در عین حال، زیرک و دوست داشتنی!

18 اکتبر: امشب، برادرم- سریژا – پس از غیبتی طولانی به خانه بازگشت. هنوز به تختخوابش نرفته بود که از اداره پلیس آمدند سراغش.

19 اکتبر: لعنتی! لامذهب! معلوم شد که او تمام این دوازده روز در انتظار سریژای ما – که پول کسی را بالا کشیده و فرار کرده بود – کمین کرده است.
امروز روی دروازه نوشت:
من حاضرم " بی شعور... برایش زبان درآوردم!

به سلامتی خانم ها – آنتون پاولوویچ چخوف – برگردان: حمید رضا آتش بر آب و بابک شهاب – موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر

Sunday, October 08, 2006

My walls are closing in

اول اینکه

حجم فایل 1.6 مگابایت با پسوند 3gp است و برای دیدن آن احتیاج به QuickTime و یا VLC یا هر نوع پخش کننده دیگر این نوع فایل ها دارید.

- برای کم ماندن حجم، فایل به فرمت های معمول تر کانورت نشده! انتخاب و کیفیت صدا مطلوب نویسنده نبوده و نیست اما تنها امکان صوتی در زمان و مکان مربوطه فقط یک رادیو ج.ا بوده است.

این فقط یک دیوار است. منتظر هیچ اتفاق خاص یا خارق العاده ای نباشید!

آن 3 نفر بعد از جانی کش را می شناسید؟

دریافت فایل تصویری

Sunday, September 03, 2006

یک داستان

این یکی از داستان هایی است که از سایت اسد امرایی اینجا می گذارم . حتما سر بزنید و لذت ببرید. سابت قبلی اش را هم ببینید.

http://asadamraee.blogspot.com

سایت قبلی : http://asadamraee.persianblog.com

تيم اوبرايان، متولد 1946 از نويسندگان امريكايى مخالف جنگ است. او به عنوان خبرنگار به جبهه‌هاى جنگ در ويتنام اعزام شد و در خطوط مقدم جبهه گزارش تهيه مى‌كرد. پس از خاتمه‌ي جنگ به هاروارد رفت. تحصيل را نيمه‌كاره رها كرد و به خبرنگارى روى آورد. ايجاز و واقع‌گرايى شاخص نويسندگى اوست.

جوراب شلواری

هنرى دابينز آدم خوبى بود، سربازى معركه. اما پيچيدگى توى كارش نبود. طنز و كنايه به او نمى‏چسبيد. خيلى از خصلت‏‌هايش به امريكا رفته‌بود. گنده و پر زور، خوش‌‏نيت. دو پرده گوشت اضافى و چربى توى شكمش قل مى‏خورد. نمى‏توانست تند برود، پا مى‏كوفت و مى‏رفت. هر وقت لازمش داشتيم حاضر بود. اعتقاد راسخى به مزاياى سادگى و رو راست بودن و تلاش و كار داشت. دابينز هم مثل كشورش به سمت رؤياپردازى گرايش داشت.حتى همين الان كه بيست سال گذشته، او را مجسم مى‏كنم كه جوراب شلوارى نامزدش را دور گردن خود گره مى‏زد، بعد براى كمين راه مى‏افتاد.اين هم از بازى‏هاى او بود. مى‏گفت جوراب شلوارى طلسم خوش‏‌اقبالى اوست. دوست داشت آن را به بينى خود بمالد و نفس بكشد. مى‏گفت بوى او را مى‏دهد و خاطرات او را زنده مى‏كند. گاهى به جاى پشه‏بند روى صورتش مى‏كشيد و مى‏خوابيد. درست مثل بچه‏اى كه زير پتويى جادويى امن و آسوده مى‏خوابيد. جوراب شلوارى بيش از هر چيزى طلسم خوشبختى او بود. از خطر حفظ‌اش مى‏كرد. او را به عالمى ديگر مى‏برد، جايى كه همه‌چيز ملايم و متعادل بود. جايى كه شايد روزگارى نامزدش را مى‏برد كه با هم زندگى كنند. دابينز هم مثل خيلى از ما توى ويتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقيقاً باور داشت كه جوراب شلوارى او را از گزند حفظ مى‏كند. فكر مى‏كرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده‌ي شبيخون مى‏شد و همه‌ي ما كلاهخود به سر مى‏گذاشتيم و جليقه‌ي ضد گلوله مى‏پوشيديم، هنرى دابينز مراسم آيينى خود را به جا مى‏آورد و جوراب را دور گردن خود مى‏پيچيد و به دقت آن را گره مى‏زد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه ‏اش مى‏انداخت. خيلى‏ها سربه‏سرش مى‏گذاشتند، اما به هر حال بدمان نمى‏آمد.دابينز رويين‏تن هيچ‌وقت زخمى نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت يك خمپاره‌ي خوشگل آمد كنار پايش كه عمل نكرد. يك هفته بعد توى دشت باز وسط معركه‌ي آتش‏بازى گير افتاد. هيچ پوششى نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عميق كشيد و جادو كار خودش را كرد.همه‌ي گردان به او ايمان آوردند. آخر دروغ كه به اين گندگى نمى‏شد.اواخر اكتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلكى بود. دابينز ماتش برد. نامه او را با چشم ‏هاى وق‏ زده بالا و پايين كرد. بعد دست كرد توى جيبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد.گفت: «نه عزيز! بى‏خيال! هنوز دوستش دارم. جادو كه از بين نمى‏رود».همگى خيالمان راحت شد.