یکی نیست پندی دهد این دل ناکوک،
یا دست نا آزموده را،
که دستم به کوک ماهور میرود،
دلم ، شور میزند.
حمید امجد.
یکی نیست پندی دهد این دل ناکوک،
یا دست نا آزموده را،
که دستم به کوک ماهور میرود،
دلم ، شور میزند.
حمید امجد.
-خواب دیده ام ، نمیدانم چه چیز را ، اما می دانم که دیده ام، آهنگی شاید ، که خرامان گذشته و مرا میخکوب کرده ، چهره ای ، شکلی ، از آنها که میان اشکال است و نیست. آنها که لذت درکش، زمان را منجمد میکند و تو را ، نه.کلمه ای که، در فضایی تاریک رقصیده و مرا در حیرانی هضمش ، خواب آلوده و مشتاق جا گذاشته و دور شده، اصلا شاید خوانساری بوده که میخوانده - صدایی که همیشه میان خواب و بیداری شنیده ام اش...
- بیدارم ، میدانم ، از تلخی دهانم پیداست، حتما نیم شب است ، فاصله ی دو بیداری، صدای عقربه ی ساعتم را میشنوم، صدای قلبم را و دور و برم ،تاریک است، همه چیز همان است که هست، بوده، کلمات در دهانت قطار میشوند اما " آن " را معنی نمیکنند..
خوابم را میخواهم، لذت کشف نشده ی تازگی فهمی نزدیک، نه منگی بین خواب و بیداری. اما فقط بیدارم، در فاصله ی دو بیداری...
خوابم ، میدانم ، این رویا هیچوقت پا در جهان من نگذاشته است.درک چیزی مابین حس و معنا که کلمه ندارد، دیالوگ های بی کلام و بی صدایی که میان مکان ها و آدمهای مختلفی - که تو جزء خیلی از آنهایی - چرخ میزند و آن " چیز " ، افسونی میان گذشته و حال ، بی هیچ آینده، تخیل واقعیتی مبهم که در لحظه ای باور تو میشود و بی هیچ تقیدی میان "تو "های متعددت حل میشود...
خوابم را پس گرفته ام، خوانساری است که میخواند ، میدانم، صدایش را نمیشنوم اما تنها مفصل خواب و بیداریم صدای اوست، موجی در زمان ومکان و ذهن.... حتما هم اوست که در دوردستها میخواند...
- بیدارم ، دوباره ، میان اجزای این جهان، که جز بودنشان چیزی نیستند . غلتی میزنم ، ساعت را میان اصرار عجیبش در قبولاندن زمان خاموش میکنم. لباس میپوشم ، صدای خوانساری را به گوشهایم وصل میکنم و راه می افتم.
کسی نمیداند که من چه خوابی دیده ام، حتی خودم.
و خداوند در ستمگري بي پايان خودش دو دسته مخلوق آفريده. خوشبخت و بدبخت. از اولي ها پشتيباني ميكند و بر آزار و شكنجه دسته دوم به دست خودشان مي افزايد.
هدايت – زنده به گور
و به خدا كه نوشتن هم يك نوع خود آزاري است! زماني شهوت نوشتن آنقدر در من زياد شد كه بلاگي ساختم و نوشتم و سعي كردم در هر پست پيشرفتي داشته باشم نمي دانم چه كردم فقط مي دانم اين شهوت به اتمام رسيد و نوشتن هم مانند خيلي از كارهاي ديگر توانست مدتي مرا مشغول كند و خوب هم كرد! باشد كه بماند ! نوشته هاي HS تمام شد. اميدوارم هومن (HMN) همچنان ادامه دهد.
پايان.
ميدوني خدا، ديشب كه سنگ سيزيف واسه اولين بار يه تكه از دستم رو له نشده باقي گذاشت، مطمئن شدم كه ديگه اون نگاه مهربونتو به من نداري
پ.ن: sisyphe يا sisyphus از شخصيت هاي اسطوره اي يونان باستان. او پسر ائول بود و به دلايلي كه درباره آن نمونه هاي متعددي از اين اسطوره وجود دارد ( از جمله فاش كردن يكي از ماجراهاي عاشقانه زئوس ) محكوم به آن شد كه تا ابد تخته سنگ بزرگي را تا سر كوهي بالا ببرد كه از آنجا بار ديگر پايين مي افتد و رنج سيزيف ادامه مي يابد.
مي دوني؟! از وقتي جاي مخمو با زير سيگاريم عوض كردم ديگه هيچ احساس بدي از تموم شدن سيگار لعنتي ندارم
فقط بديش اينه كه ديگه يادم نمي آد جاي قلب چي ميخواستم بذارم!
يه ديالوگ از فيلمي كه اسمش يادم نيومد
.: اگه مي خواي كسي رو زنده نگه داري اول عاشقش كن اگه نشد بهش اميد بده و اگه كار نكرد به يه كاري مشغولش كن:.
نگاه شاعرکی خرد
به مجموعه ی دنیا
چقدر برای دلم آشنا و دلگیر است
افسوس که شاعرکان و مرغابیان
به شیوه ای یکسان
درد را
در بروزی تمنا وار تحمیق میکنند
کلمات
سیزیف های مصلوبی در جهنم شعرند
روسپیانی رجاله دیده که تنی دوباره به دستمالی میدهند
خرده نگاه هایی مقطع
که با هر آرایشی ، شاعرکی میزایند.....
دلم اما ،
برای حضور بی معنایی های یک دنیا
در خمیازه ی یک اسب آبی
فریاد میکشد....
آذر 80
سرگرد ميشه بگي به قلبم بزنن؟ به خاطر مادرم، اون قلبش ضعيفه! اگه منو اون طوري ببينه
– احمق من سرهنگم، حالا هم خفه شو! (برمي گردد)
جوخه آماده!
(بلند ميگويد) هر احمقي كه نتونه مخ اون لعنتي رو پخش زمين كنه 6 ماه اضافه خدمت!
(داد ميزند) آتش!
شب _ داخلی
توی اتاقم راه میروم ، دراز می کشم ، سیگار میکشم ، بلند می شوم و راه می روم، با کامپیوتر ور می روم، آهنگ گوش می دهم ، connect میشوم به همه ی دنیا و دوباره برمی گردم به سلول 375 ...
سیگاری دیگر ، کتابی دیگر ، سکوتی مجدد ، رفع احتیاجات طبیعی ! و باز دوباره سیگار ، سکوت و سیگار و سکوت و ...
دنیای simulate شده ی مجازی دیگر فقط روی کامپیوترم نیست، همه جا هست. من فقط تعویضشان میکنم...
شب _ خارجی
قدم می زنم، بلوار کشاورز ، با چراغهای رنگی عجیبش : صورتی کمرنگ و آبی نئونی ، اتومبیلها مغازه ها آدمها ، پس قاعدتا زندگی جاریست...! اینجا صدای خش خش سیگارم را نمیشنوم آن طور که توی اتاق شماره ی 375 می شنوم، اینجا صداها خیلی بیشترند و متنوع تر...
باز هم بازی قدیمی: زل زدن توی صورت آدمهایی که از روبرو می آیند و تخیل زندگی و رفتار و شخصیتشان، 15 ثانیه وقت دارم چون نزدیک بینم و از موقعی که صورتشان را دقیق می بینم تا رد شدنشان زیاد طول نمی کشد....بعدی!
چراغهای بلوار که تمام می شوند، میدان ولی عصر شروع میشود با آن فواره های بلند بی معنی اش و همهمه ی خرید و رنگ و عطر زنانی که از مقابلت می گذرند، خانواده ها بلند حرف می زنند، تازه couple شده ها نجوا میکنند،من هنوز قدم میزنم، بی آنکه حرفی زده باشم...
باید برگشت، زیر چراغهای بلوار آبی و زرد و صورتی شد....
شب _ داخلی
سیگار ، سکوت و گاهی قلپ قلپ آبی که سر میکشم، خش خش سوختن سیگار ، سکوت
شب_ خیلی داخلی
...جیم جارموش توی ghost dog اش قسمتی را به رابطه ی شخصیت اصلی اش که آمریکایی است و یک بستنی فروش فرانسوی اختصاص داده که اصلا حرف هم را نمیفهمند اما تنها دوست ghost dog همین یارو فرانسویه است .رومن گاری هم توی یک خروار وراجی که توی کتاب "خداحافظ گری کوپر"اش کرده و البته همه را توی زبان و ذهن شخصیت هاش چپانده تا بجایش بلبل زبانی بکنند، دایم از کلمات نالیده است. "لنی" او هم تا موقعی که معشوقه هاش زبان او را_ که آمریکایی است و خارج از آمریکا اسکی میکند _نمیفهمند روابط خوبی دارد و یکی دوبار وقتی که معشوقه اش زبانش را یاد میگیرد تمام رابطه اش با او خراب میشود....
عریانی آدم را زود دلزده می کند، گاهی فکر میکنم سر تا ته روابط انسانی فقط ارضای حس کنجکاوی است. وقتی، به نظر خودت ، طرفت را categorized کردی ، دیگر حوصله ات را سر میبرد، وقتی عریانش کردی ، درونش را حس کردی - با هر approachای که میخواهی تصور کنی- آن وقت دیگر تکراری است ، حوصله ات سر میرود و اختلافها بالا میگیرد....
تا موقعی که با کسی درد دل ! نکرده ای ، فقط از آب و هوا حرف زده ای و گاهی اشاراتی ظریف به محفوظات ذهنی خوشگلی که فراهم کرده ای،تا موقعی که ، آرام آرام داری سعی میکنی طرفت را متر کنی و اندازه هایش را در بیاوری ، همه چیز جذاب است و ارضا کننده، وقتی تمام شد، خوب حالا نفر بعدی....
گاهی وقتها یکی پیدا میشود که کار دیگری را راحت میکند: درد دل میکند، گاهی آنقدر از عمق وجودش که متر های تو سریعا اندازه هایش را در می آورند _ گیوتین وار و بی رحمانه_کار رابطه همینجا تمام است.گاهی وقتها کسی پیدا میشود که مدتی است کم آورده، چراغ سبزی که از تو ببیند _میخواهد گوش مفت باشد یا هر چیز دیگری_ "نیازش" فوران میکند. لحظه بدی است: تو آمده بودی که بگیری نه که چیزی بدهی... بعدی!
جیم جارموش به این سد زبانی دلخوش است، دوست دارد جاهایی برود که چیزی از زبان مردمش نفمد تا بتواند تخیل کند.15 ثانیه وقت میگیرد تا کلی متخیل شوم و نفر بعدی از روبرو پیدایش شود بدون هیچ کلامی، اما این همه ی موضوع نیست.
جایی نوشته بود : " دیالوگ دست چپ پیانو است و ملودی را نگاه ها و چشمها می نوازند" اما من دلم برای چشمهایی که چیزی پشتشان ببینم، چشمهایی که حس کنی - حتی برای چند لحظه ی کوتاه - که جمله ای یا حسی پشت آن مردمکها در حال جان گرفتن است، بدجور تنگ شده.نگاه هایی که روی سطح بدنت و صورتت متوقف میشوند و سرمایشان، تو را از درون منجمد میکند...
دیالوگ ، لغت فراموش شده ای است، دیالوگهای ما بیشتر ، منولوگهای بی ربطی هستند که در یک زمان ادا می شوند و سر تکان دادنهای احمقانه ای است به عنوان رشوه ای که به همدیگر میدهیم برای ادامه ی این بازی مسخره : بله بله ، حالا نوبت منولوگ من است ....
شب - داخلی
اتاق 375 بد جوری بوی دود میدهد، چراغ مطالعه هم دارد زیر این دود خفه میشود.هنوز صدای خش خش سیگار می آید .
با خودم فکر میکنم ، چند قلپ آب ، سیگار قبل از خواب ، امروز تمام است.
لذت ابديت اي خدا
در بهشت نيست
در تفريح كودكانهات
با من عروسك است
پيشنهاد ميشود :
Moonlight Sonata, op. 27, No. 2, Mvt. 3 – Beethoven
Sonata in A, 3rd Mvt. (Alla Turca) , k.331 - Mozart
طعم شراب را به خاطر بسپار
مزه ی مستی را
با ریتم خنده دار طبل ها
و رومانس شمع ها در میدان محسنی
که شراب 4 ساله
حتی اگر 4 لیتر هم باشد
تمام می شود
و تاب این همه حماقت نمی آورد
افسوس
پسر خاله ی devil هم رفته است
مست را به خاطر بسپار
و آن کوزه شرابی
که آدم بدور از چشم هابیل و قابیل
دفنش کرد.
راستی یادم رفت
پرنده مردنی است.
هومن و devil in firewall
گر آمدنم به خود بدي نامدمي
ور نيز شدن به من بدي كي شدمي
به زان نبدي كه اندر اين دير خراب
نه آمدمي نه شدمي نه بدمي
میان تجربه های شلوغ شهر،
کلمات،
تقطیع سکوت اند،
مکرر شده پشت چشمانم.
لحظه های منفرد زنجیر شده به هم،
گزاره هایی که ،
فقط بی حوصلگی می زایند،
همچون : " راز بلند انزوا "
نگاه ها بر می گردد
از : " ابتذال عطش "
و بی قرار می چرخد
وقتی که " قلمرو اسرار آمیز سرزمین اشک " را ،
تصویر می کنی
مسخٍ پرسشی است شاید،
یا اضطرابی حتی،
ایستاده دویدن،
ایستاده نشستن ،
یا پاسخی است گاهی ،
به تمام قامت بر خاک افتادن،
بی هیچ میلی به برخاستن ،
آن وقت که کلمات ،
از تصاویر ،
از ذهنت،
فرار می کنند.
همین وقت هاست
که انتظار میکشی
لابلای روشنایی های شهر
میان مسخ و بی حوصلگی،
تا نفس به شماره افتاده ی آخرین " هنوز " ات،
در بلندای معنی اش،
دیگر بر نیاید.
4 بهمن 84