Friday, February 23, 2007

Distortion

اعوجاجی است در زمان
که نوسان کلمات بی آهنگم را
تصویر مکرر بی شکلی
از نواختن دوباره ، با زخمه ای قدیمی می بخشد.
وسواس کلمه
حضور تک تک نتهایی است
که آخرین بی تابی های زبانی را
تقلا می کند
تردید
- به سان ناب ترین اضطراب-
از آنجا که تو ایستاده ای
معوج
از برابر کلماتم
می گذرد
و در طنین تک زخمه ای
میان اصوات
میان کلمات
سرگشته، جایی روی دسته ی ساز می جوید.
" تردید سرگشته ی معوج بازیافته " ام ،
تو را بسیار نواخته ام.


25 بهمن 85

Thursday, February 01, 2007

Our Childhood Nostalgia

روایتی دوگانه از یک واقعیت

HMN : نوزده سال پیش ، پیکان تهران – ب سفید ، جاده اصفهان –تهران
نوار آمریکایی(!) ای که خیلی دوستش دارم با خودم آورده ام و به زحمت پدر را راضی کرده ام که توی ضبط ماشین بگذارم و گوش بدهم. نمی فهمم چرا مخالفت می کند، آخر خودش قبل از دنیا آمدنم ، از سفر فرنگش سوغات آورده ، اما هروقت مرا در حال گوش دادنش می بیند ، می گوید : " آخه تو مگه می فهمی این چی میگه؟ " و نمی داند که من برای برای تمام صداهایی که با لذت می شنوم کلمه و جمله اختراع کرده ام و حتی گاهی وقتها احساساتی هم می شوم!
زن زیبای قد بلندی با موهای مشکی کوتاه ، و صورتی که همیشه کمی ته مایه از غم روی آن سنگینی می کرد خواننده خیالی نوار محبوب من بود . فقط می دانستم که اسمش Donna summer است و خواننده معروف سال 1979 آمریکا بوده است... رویای دلنشینی که گاه بگاه با صدای پارازیتهای HS بهم می ریخت و ....

HS : پانزده سال پیش ، خانه حیاط دار درخت انگوری شاهین شهر
قاب L مانند ، برچسب سفید و قرمز ،با گوشه کنده شده : این نوار با کلاس فامیل ما بود ، مقرری یک ساعته ی کار با Commodore 64 کنار نوازش پس گردنی شکل به جرم ضبط کردن صدای دلنشینم روی صدای خانم تپله ی مو بلوند و لب قرمز .

HMN و HS
سه شب پیش ، اتاق 375 – تهران
HMN : گیر داده بودم که عکسهای Donna Summer را از اینترنت دانلود کنم. اولین عکس را که دیدیم ، HS با تعجب گفت :" این چرا سیاهپوسته؟! من فکر می کردم سفید و بلونده ..." و بعد قاه قاه خندید. یاد تصویر خودم افتاده بودم ....
HS : اچ ام ان گیر سه پیچ داده بود به این Donna Summer .داشت عکسهاشو دانلود می کرد. اولین عکس که باز شد دیدم داره با تعجب نگاه می کنه ، گفتم : " مگه این بلوند نبود ؟ " ، بعد زدم زیر خنده . نگاه چپ چپی به من کرد و گفت : " باز دلت هوای پس گردنی کرده؟ "

پ.ن : طولانی ترین نتی که توسط یک خواننده ی زن اجرا شده ، توسط Donna Summer بوده که توی همین آهنگی است که برای dwnld گذاشته ایم . (16 ثانیه! )



Donna Summer - Dim All The Lights - Album: Bad Girls
DownLoad Mp3

Monday, January 22, 2007

FIXXXER

Dolls of voodoo all stuck with pins
One for each of us and our sins
So you lay us in a line
Push your pins they make us humble
Only you can tell in time
If we fall or merely stumble

But tell me
Can you heal what father's done?
Or fix this hole in mother's son?
Can you heal the broken worlds within?
Can you strip away so we may start again?

Tell me
Can you heal what father's done?
Or cut this rope and let us run?
Just when all seems fine
And I'm pain free
You jab another pin
Jab another pin in me

Mirror, mirror upon the wall
Break the spell or become the doll
See you sharpening the pins
So the holes will remind us
We're just the toys in the hands of another
And in time, the needles turn from shine to rust

But tell me
Can you heal what father's done?
Or fix this hole in mother's son?
Can you heal the broken worlds within?
Can you strip away so we may start again?

Tell me
Can you heal what father's done?
Or cut this rope and let us run?
Just when all seems fine
And I'm pain free
You jab another pin
Jab another pin in me

Jab it
Here come the pins

Blood for face
Sweat for dirt
Three X's for the stone
To break this curse
A ritual's due
I believe I'm not alone
Shell of shotgun
Pint of gin
Numb us up to shield the pins
Renew our faith
Which way we can
To fall in love with life again
To fall in love with life again
To fall in love with life again
To fall in love
To fall in love
To fall in love with life again

So tell me
Can you heal what father's done?
Or fix this hole in mother's son?
Can you heal the broken worlds within?
Can you strip away so we may start again?

Tell me
Can you heal what father's done?
Or cut this rope and let us run?
Just when all seems fine
And I'm pain free
You jab another pin
Jab another pin in me

No more pins in me
No more, no more pins in me
No more, no more pins in me
No more, no more, no more
No, no, no

Metallica –Reload album 1997

Wednesday, January 10, 2007

Hug Me



Ogni giorno attraverso una forma diversa.
Se sono monacale, a sera eccomi ingioiellata dama, e risprofondo.

Fosse Uguale la faccia.
Ma mi Porto appresso un sacco da pagliaccio in fiera.
Di volta in volta la mano ne trae
Una maschera ilare o terribile.

Maria luisa Spaziani

Tuesday, December 26, 2006

Set me free

رهایم کن
یگانگی اندوه هر انسانی،
این روزها ،
بدیهه ی زمانه است!
چرا دست فرسوده می کنی؟

بگذار اینگونه بماند :
خیال تلخ " از رنجی که می بریم "
طاق بلند دلخوشی های روزانه ام ،
آویز وانهادگی بودهای نا بسوده ام....
خاطر رنجه مکن!

هنوز "بلندای معنی"
کلمات را می آراید
می آلاید
تا " تپندگی اندوه صامتی "
ارضای در خود فرو رفتگی باشد...
بگسل!

صورتک قربانی
ترحمی است
که به علاقه قلب میشود.
بیش از این ندانسته ام...
رهایم کن!

Thursday, December 21, 2006

Insomnia

بی خوابی شبها را ،
دیگر ،
زایاندن کلماتی در پی نیست.
گم شده ام ،
تناقض نابی در حسرت و بی تمنایی.


چسبناکی امتداد زمان،
بویناکی حجم تصاویر روزانه...
قلمرو بی مرزی از سکوت.


و من
باز گم شده ام ،
به تکرار
گم شده ام :
تناقض نابی در حسرت و بی تمنایی
ملودی کش دار حضوری بی اشتیاق
در حضور بی اشتیاقی...


آه....
سیزیف های مصلوب جهنم شعر
کلمات !
خطوط درهم نقاشی شده ی صورتتان را ،
دوباره ،
تصویر کنید.

Wednesday, December 20, 2006

Moan

از آن ضجه ها كه غريق مي زد ١٢ تايش را شمردم
تف به نعش باد كرده اش كه ساعتش هم ضد آب نبود

Sunday, December 17, 2006

A Scarecrow for a dream

مترسکی برای یک رویا بودن را دوست داری؟
تاریکی ای برای گم شدن را چطور؟ میان عطر موهایی نا آشنا یا زجر لغات یک شاعر؟
یک مغز خالی نگه داشته شده ی بیمار تلقی شده را اندازه گرفتن چطور؟
کثافت منتشر مملکتی را میان این همه پیروزی و مشتهای محکم در چشمان پر حسرت دخترکی اندازه گیری کردن....؟ دوست داری؟
هجوم افکارت را ، باورهایت را ، وسط چهار راه لشکر 7 بعد از ظهر چطور؟
..."دو بینی حاصل از یک چشم باز و یک چشم بسته که با آن خودم را تعریف کرده ام" ...
این محصول دو بینی را دوست داری؟
یقه ی بالا کشیده ام را چطور؟
زجر لغاتم را شاید؟

دیگر چشمانم نزدیک می نویسد، واژه واژه تلخی روزمره را،


ببخش !

دیگر شاعری نمیکنم.

Tuesday, December 12, 2006

The Mask

"Vita Summa Brevis Spem Nos Vetat Incohare Longam"
by Ernest Dowson

The poem translates as
"The shortness of life prevents us from entertaining far-off hopes"

" بهتره خیال برت نداره, آدم ها چیزی برای گفتن ندارن. واقعیت اینه که هر کسی فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزنه. هرکس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدون میاد هر کدوم از طرفین سعی میکنن دردشون رو بندازن رو دوش اون یکی ولی هر کاری هم که بکنن بی نتیجه است و دردهاشون رو دست نخورده نگه میدارن و دوباره از سر میگین. باز هم سعی میکنن جایی براش پیدا کنن. میگن : "شما دختر قشنگی هستید." و زندگی دوباره اونها رو به چنگ میگیره تا وقتی که دوباره همون حقه رو سوار کنند و بگن : "شما دختر خیلی قشنگی هستید!" وسط این دو ماجرا به خودت می نازی که تونستی از شر دردت خلاص شی ولی عالم و آدم میدونن که ابدا حقیقت نداره و دربست و تمام و کمال نگهش داشتی, مگه نه؟ وقتی در این بازی روز به روز زشت تر و کثافت تر و پیرتر شدی, دیگه حتی نمیتونی دردت رو و شکستت رو مخفی کنی. بالاخره صورتت پر میشه از شکلک کثیفی که بیست سال و سی سال و بیشتر از شکمت تا صورتت بالا می خزه. اینه چیزی که انسان بهش میرسه فقط به همین, به شکلکی که عمری برای درست کردنش صرف کرده ولی حتی در اینصورت هم ناتمامه, بسکه شکلکی که برای بیان تمامی روحت بدون یک ذره کم و کاست لازمه, سخت و پیچیده اس."

« سفر به انتهای شب »
نوشته : لوئی فردینان سلین

Friday, December 08, 2006

Damaged people

…and she said: "don't trust damaged people, they learn how to survive…
Survive, it is completely selfish, you must see their eyes, then you believe me, damaged people are shadows that survive ….they are so dangerous …."

Friday, December 01, 2006

Once upon a time...

فراز و فرود حماقتهای کلاسیک ، تنفر رنگارنگ جاری در زندگی است
کثرت مکرر بی اتفاقی ، اشتیاق بلعیدن لحظه هاست،
و تبردار واقعه ،ضربات بی خستگی اش را ،همچنان ، بر گردنت می نشاند.
هنوز تا هبوط ، قدمهایی باقی است.....آنقدر که بتوانی لکنت روزمره را ، در استعمال کلمات درطرح های معنایی اسلیمی، برای باز پس دادن لحظه هایی سوخته ، در انتهای یک پک عمیق ، بشکنی.

Sunday, November 12, 2006

Round and round

زمان قبل از غروب
مکان:خارجی ( یک خیابان شلوغ در وسط شهر - زمستان)

مردی با یک بارانی، یک کیف روی دوش و سیگاری به لب. سرش رو به پایین است. در خودش است و به آرامی حرکت می کند. کتابی زیر بغل.
به ناگاه می ایستد. سیگار را از لب می گیراند به سوختنش زل می زند، سرش را کج می کند انگار که چیزی کشف کرده باشد.
سر سیگار را بر می گرداند و با بستن مشت آن را خاموش می کند ( خنده ای بی معنی ) . شروع می کند به تند رفتن، سرعتش را زیاد می کند، می خندد، تندتر می رود، خنده اش بیشتر می شود، تندتر و خنده شدیدتر. کتاب را پرت می کند، کیفش، بارانی اش را ( مردم حیرت زده ). پیراهنش را در می آورد، در حال دویدن و خنده دیوانه وار. دوربین عقب تر می رود ( افتادن بعضی از مردم - خروج سریع کادر از آنها). عقب تر، عقب تر (حرکت دوربین رو به بالا) تشخیص مرد در جمعیت مشکل می شود. ( صدای خنده با دور شدن دوربین فید اوت ) تصویر به یکباره سیاه می شود ( -فید این- صدای خنده از کم به زیاد و قطع یکباره صدا در اوج.

پ.ن: فیلم Family Life کن لوچ را به شدت تحسین می کنم، ربطش با این نوشته در آن است که این را بعد از آن نوشتم.
نگاه کارگردانی که در مسایل اجتماعی و روانشناسانه قضاوت نمی کند به شدت برایم لذت بخش است. این عدم کلوز آپ و تاکید و قضاوت در میان روزمرگی قبول فاجعه عالی است!
سکانس دعوای خواهر در میان جمع خانواده و بچه هایش و سکانس آخرین دیدار پدر و مادر با جنیس در تیمارستان از آن سکانس های محبوبم است! ( و خیلی های دیگر)
از دست ندهید.

Wednesday, November 08, 2006

Fade to Black

وحشت زده از خواب مي پرم‏، اتاق غرق سكوت است‏، تاريكي هم. زمان و مكان را گم كرده ام‏، به تندي به اطراف دست مي كشم تا كليد را پيدا كنم. مسخره است‏، اين تاريكي بي صدا. كليد لعنتي را پيدا نمي كنم. به سمت ديگر مي رو‏م، به طور خنده داري مي افتم. سريع خود را جمع مي كنم طوري كه انگار كسي ديده باشد‏، به اين فكرم مي خندم. به گوشه اي مي خزم، ترس برم مي دارد، حتما پرده را تمام كشيده ام، يك ذره نور لعنتي هم نمي آيد. دهنم مزه خون مي دهد، باز لب كوفتي را در خواب گاز گرفته ام، از آن عادت هاي مسخره و هر روزه! با دست ديوار را ادامه مي دهم، بايد پنجره را پيدا كنم

عكس ها را زير دستم حس مي كنم، مي توانم تصور كنم: بچگي، جواني و حتي پيري را ، زمان يكي شده. از تصور پيري خنده ام مي گيرد‏، شايد هم نيشخند! بيشتر مسخره است،‌ اين كه تا آنجاها طول بكشد. به پنجره مي رسم، مانده ام، نور را براي هضم ترس مي خواهم، اما سرم را به عقب مي چرخانم، كابوسم را مي خواهم

با خنده اي بلند خودم را روي بالش كه فكر مي كنم نزديكم است پرت مي كنم، سرم به چيزي مي خورد، همه چيز سفيد مي شود، دستي به سرم مي كشم، خون گرم را لمس مي كنم، به دهانم مي ريزد... سفيدي دارد مي رود، سياهم بر مي گردد
لبم را با علاقه گاز مي گيرم‏، مزه خون نمي دهد.

for tonight

زنبق های وحشی ،
روئیده به سرانجام هفت فصل زمستانی ،
فرو ریختند.
آسان و سهل ،
چونان روح شکوفه های گیلاس
سرگردان در نسیم صبحگاه تابستانی.


بادی نمی وزد ،
بودایی برفین ،
میان دشت،
نشسته ، گام بر می دارد،
آرام ،
و نمی لرزد.


تنوره ی تصاویر ،
غبار لحظه ها را نمی تکاند،
و ذره های غبار ،
تپندگی اندوهی صامت را،
مدفون می کنند.


کاکلی های مبهوت ،
- دستها و چشمهایش –
زیر طاقی ها ،
دوباره مسخ می شوند،
دیگر ، کودکی نیست ،
........
کسی دریا را فریاد نمی کشد.


تقدیم به 20 تا 28 سالگیم .

Sunday, October 29, 2006

Saint Virgin Minds

عروسك
بي مقدمه
آغوش گشاده
و من در آن
نازهاي ابديت
دفن مي كنم