Saturday, February 02, 2008

Curse

در این مغاک چشم دوخته به تو
این چنین خیره ،
پرهیز زمان است
که نپوسانده آن مختصر هنوزت را ...
تویی که خیالکی گمشده
پشت مردمکانت را ،
دیگر، ناخنی به تمنا
حتی
نمی کشد


رو به جریان باد بخوانش
درون شبی ،
که میان شبهای دیگر پرسه می زند
مگر تصویر شمایل اضطرابی ات
بندی از سکوت را
با آن مختصر هنوزت
به نهایت کلیشگی
برهم بیامیزد....


پرهیز زمان است
که نپوسانده آن مختصرت را
خودت را
ای لکنت سکوت....


بهمن 86

4 comments:

Anonymous said...

tabrik baabat e avvalin post e 2008 ...
dar zemn 2 ruze ke daram sa'y mikonam comment!! bezaram ... baaz nemikone in link e comment ro nemidunam chera.

shabnam.

m.r said...

سلام!!نمیدونم چقدر حق دارم بگم که حسی که بیان میکنی واسم آشناست.مطمئنا لحظات از خود گفتن سخت ترین لحظه های زندگی آدمه...مخصوصا اگر صادقانه باشه...دلم تنگ میشه واست به خاطر اونهمه لحظه های خاص...نمیخوام ارتباطمون تبدیل به یه خاطره تموم شده بشه...هنوز قدر چیزایی رو که یاد دادی رو میدونم و هنوز یاد میگیرم...شاید تو برای من شدی یه نمونه از خودم که چند سال زودتر اتفاقاتو تجربه میکنه...چند سال جلوتره...خاطرتو میخوایم!!با اینکه کاری از دستمون بر نمیاد!!

Hadi said...

Safaei, hal kardam. she're tazeye khub kame!! Delam vase un gap haye adabi honarie taqat farsa tang shode. Tazegia delam vaseye qadima gahi tang mishe. darim pa be sen mizarim safaei!!

Anonymous said...

ومی آمیزد اکنون به خاطره ای دور
از روزهایی رفته که هیچگاه منتظرش نبودی
و آیندهای معلوم ریشخندی به لب در ذهن اکنونت میچرخد
و سراسر ثانیه ها عبور یکنواخت و پوچ عابران پرشتاب در پیاده روهای سرد و سنگین است

و خاطراتت جرقه ای کوچک که با نبودنت به خاموشی میگراید