Sunday, September 03, 2006

یک داستان

این یکی از داستان هایی است که از سایت اسد امرایی اینجا می گذارم . حتما سر بزنید و لذت ببرید. سابت قبلی اش را هم ببینید.

http://asadamraee.blogspot.com

سایت قبلی : http://asadamraee.persianblog.com

تيم اوبرايان، متولد 1946 از نويسندگان امريكايى مخالف جنگ است. او به عنوان خبرنگار به جبهه‌هاى جنگ در ويتنام اعزام شد و در خطوط مقدم جبهه گزارش تهيه مى‌كرد. پس از خاتمه‌ي جنگ به هاروارد رفت. تحصيل را نيمه‌كاره رها كرد و به خبرنگارى روى آورد. ايجاز و واقع‌گرايى شاخص نويسندگى اوست.

جوراب شلواری

هنرى دابينز آدم خوبى بود، سربازى معركه. اما پيچيدگى توى كارش نبود. طنز و كنايه به او نمى‏چسبيد. خيلى از خصلت‏‌هايش به امريكا رفته‌بود. گنده و پر زور، خوش‌‏نيت. دو پرده گوشت اضافى و چربى توى شكمش قل مى‏خورد. نمى‏توانست تند برود، پا مى‏كوفت و مى‏رفت. هر وقت لازمش داشتيم حاضر بود. اعتقاد راسخى به مزاياى سادگى و رو راست بودن و تلاش و كار داشت. دابينز هم مثل كشورش به سمت رؤياپردازى گرايش داشت.حتى همين الان كه بيست سال گذشته، او را مجسم مى‏كنم كه جوراب شلوارى نامزدش را دور گردن خود گره مى‏زد، بعد براى كمين راه مى‏افتاد.اين هم از بازى‏هاى او بود. مى‏گفت جوراب شلوارى طلسم خوش‏‌اقبالى اوست. دوست داشت آن را به بينى خود بمالد و نفس بكشد. مى‏گفت بوى او را مى‏دهد و خاطرات او را زنده مى‏كند. گاهى به جاى پشه‏بند روى صورتش مى‏كشيد و مى‏خوابيد. درست مثل بچه‏اى كه زير پتويى جادويى امن و آسوده مى‏خوابيد. جوراب شلوارى بيش از هر چيزى طلسم خوشبختى او بود. از خطر حفظ‌اش مى‏كرد. او را به عالمى ديگر مى‏برد، جايى كه همه‌چيز ملايم و متعادل بود. جايى كه شايد روزگارى نامزدش را مى‏برد كه با هم زندگى كنند. دابينز هم مثل خيلى از ما توى ويتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقيقاً باور داشت كه جوراب شلوارى او را از گزند حفظ مى‏كند. فكر مى‏كرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده‌ي شبيخون مى‏شد و همه‌ي ما كلاهخود به سر مى‏گذاشتيم و جليقه‌ي ضد گلوله مى‏پوشيديم، هنرى دابينز مراسم آيينى خود را به جا مى‏آورد و جوراب را دور گردن خود مى‏پيچيد و به دقت آن را گره مى‏زد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه ‏اش مى‏انداخت. خيلى‏ها سربه‏سرش مى‏گذاشتند، اما به هر حال بدمان نمى‏آمد.دابينز رويين‏تن هيچ‌وقت زخمى نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت يك خمپاره‌ي خوشگل آمد كنار پايش كه عمل نكرد. يك هفته بعد توى دشت باز وسط معركه‌ي آتش‏بازى گير افتاد. هيچ پوششى نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عميق كشيد و جادو كار خودش را كرد.همه‌ي گردان به او ايمان آوردند. آخر دروغ كه به اين گندگى نمى‏شد.اواخر اكتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلكى بود. دابينز ماتش برد. نامه او را با چشم ‏هاى وق‏ زده بالا و پايين كرد. بعد دست كرد توى جيبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد.گفت: «نه عزيز! بى‏خيال! هنوز دوستش دارم. جادو كه از بين نمى‏رود».همگى خيالمان راحت شد.

Sunday, August 20, 2006

Hotel California

شش ماهی گذشته است، شش ماه از آن روزهایی که بعد از کشیکهای 24 ساعته ی ارتوپدی بیمارستان سینا هفت و نیم صبح از ایستگاه متروی هفت تیر بیرون می آمدم . پله ها را که بالا می آمدم انگار از یک دنیای زیرزمینی، تازه قدم به دنیای زندگان می گذاشتم ، هرچند ، اورژانس بیمارستان سینا زیر هیچ زمینی نبود...

آدمواره هایی که با فریاد و فحش و خون و استخوانهای شکسته می آمدند تا اشباحی دیگر با روپوشهای خونی و گچی و مغزهای مسخ شده از فریاد و درد این آدمواره ها ، امر مقدس (!) طبابت را ، با بی خوابی هاشان بیامیزند و درمانشان کنند.

نمی خواهم خاطره بنویسم ، از فلان بیمار یا بهمان اتفاق ، خاطره مثل هر روایت دیگری ، جذابیتهای روایی دارد و برای مخاطب پایانش را مهم می کند. اما من هنوز اسیر متن آن شبهام، ساعت به ساعتش ...

حجم صدا و تصویری که هضم اش ، تمام روز استراحت بعد از کشیک را می گرفت.مثل پیرمردی که گوشه ای می نشیند و به خاطراتش فکر می کند، خیلی از ساعات روز بعد از کشیک به خیره شدن به نقطه ای و سعی در هضم وقایعی که دیده بودم میگذشت.هنوز هم گاهی وقتها ، موقعی که به آن روزها فکر میکنم ، تصویر هایی جلوی چشمم می آید ، تصاویری که تاریخ ندارند، بیمارانش اسم ندارند ، حتی گاهی چهره ...و خودم را می بینم در حال انجام کارهایی که بارها تکرار شدند.آدمها و ساعت و تاریخ عوض می شوند اما من ، مسخ شده ، توی اتاق گچ یا اتاق بخیه ، هنوز آن کارهای تکراری را انجام میدهم ....

خودم را میبینم ، با روپوش سفیدی که پر از لکه های خون و گچ و بتادین است، خسته و عصبی ، توی اتاق گچ ، یک پایم را روی لبه تخت بیمار گذاشته ام و برای پای دیگرم ، جایی میان باقیمانده های بسته های گچ و باند روی زمین پیدا کرده ام ، همکارم از یک طرف شانه بیمار را میکشد و من هم از این طرف دستش را ، تا شانه ی در رفته اش جا بیفتد . خیس عرق شده ام و شانه اش جا نمی افتد، نفسی میگیریم و دوباره.... نعره و ناسزای مریض بعدی از پشت در بلند شده است ، هیچکدام از کسان نسبی و سببی ات را هم از لطفش محروم نمیکند ، هنوز شانه این یکی جا نیفتاده است ، نفسی تازه میکنم....

خودم را میبینم ، 4 نیمه شب است ، آخرین بیمار که ترقوه ی شکسته اش باید جا بیفتد ، بالای تخت میروم و زانویم را میان دو کتفش میگذارم و دو دستش را از دو طرف میکشم ، فریاد میکشد....

خودم را میبینم ، 10 شب است ، وسط اورژانس ایستاده ام و لیست بیمارانم را چک میکنم که صدای نعره و ناسزای سری بعدی حیوانات شهرنشینی که محدوده ی قلمروشان را با چاقوکشی دسته جمعی مشخص میکنند می شنوم ، یکباره اورژانسی که با بدبختی کمی آرام شده ، منفجر میشود......

ساعت 2 نیمه شب است ، دارم بخیه میزنم - استراحتی میان بقیه کارها - که صدای خرد شدن شیشه ای می آید ، معتادی است که به بهانه ی کلیه درد آمده تا مورفین بگیرد ، می شناسمش ، چند باری دیگر هم آمده است ، بایگانی عکسهایش را هم هر دفعه می آورد و با پر رویی تمام ، جای سنگ وجود نداشته اش را نشانم داده تا یاد بگیرم ... می داند که اینترنم....

ساعت 8 شب است ، خودم را میبینم که چهار انگشتم را داخل زخم ران عوضی ای کرده ام که یک عوضی دیگر با قمه ایجادش کرده ، نعره ، ناسزا ، ناله ، درد ، خون از شریانش بیرون می جهد، هی گاز می چپانم و فشار می دهم ،همکارم رفته بالای سر آن تصادفی که همه جایش شکسته ، هی گاز می چپانم و فشار می دهم ،آن طرف همراهانش دارند نقشه ی حمله ی بعدی را میکشند ، یکی یکی عین این گروه های مافیایی می آیند و عوضی چاقو خورده را دلداری می دهند بعد لیستشان را کامل میکنند ، دست دیگرم را دراز میکنم تا تعدادی گاز بردارم ، فشار دستم که کم می شود ، خون روپوشم را رنگ می کند....

ساعت 7 صبح است ، با شلواری که از زانو به پایین لکه لکه گچی است و کفشی مثل کفش بناها ، گیج و منگ ، بی توجه به نگاه متعجب مسافران اول صبح ، سوار مترو می شوم ، روز من تازه به پایان رسیده است . میدانم که از پله های ایستگاه هفت تیر که بالا بیایم ، به دنیای زندگان برمیگردم.

هنوز هم روزهایی هست که این تصاویر از جلوی چشمم رد می شوند ، همان قدر زنده ، میروم پشت کامپیوترم ، آهنگ هتل کالیفرنیا میگذارم و سیگاری روشن میکنم.....

Thursday, August 17, 2006

Dialogue

وقتی گفت : " چرا نمی نویسی؟ " ، کمی راست نشستم و گفتم : " چیزی برای نوشتن ندارم " . ته لبخندی زد. تصحیح کردم : "همیشه با شروع کردن مشکل داشته ام " . نگاهم کرد . حرفم را پس گرفتم : " یه چبزایی تو ذهنم میاد اما وقت نوشتنشو ندارم " .قاه قاه خندید . سعی کردم یه توجیهی پیدا کنم : " میدونی آدم تو این دور و زمونه احساس میکنه هزار تکه هم بشه بازم به کاراش نمیرسه...."

ساکت شد ، انگار یاد چیزی افتاده باشد ، بعد گفت : " خیلی شبها خواب می بینم که از رختخوابم به طرف یه سیاهچاله ی بزرگ مکیده می شم ، فقط سکوته و تاریکی ، احساس میکنم بدنم داره له میشه ، صدای خرد شدنش آروم زیادتر میشه، هیچ مقاومتی نمی کنم ، حتی فکر هم نمی کنم ، فقط به صدا گوش میدم ، وسطای راه هزار تکه میشم و از دور به تکه های خودم نگاه می کنم ، معلق زنان و باز تو سکوت و سیاهی و هنوز در حال مکیده شدن. گاهی دلم می خواد دستم رو دراز کنم تا تکه هام رو بگیرم اما چیزی وجود نداره ، بعضی وقتها دنبال چشمهام می گردم اما بازم چیزی پیدا نمی کنم ، انگار فقط یه نگاهم که خودم رو از دور تماشا میکنم ، می دونی فقط یه نگاه..."

"می دونم که خواب می بینم ، می دونم که باز خواب همیشگیم رو دیدم ، اما باز هم صبح با همون دلشوره ی تکراری از خواب بلند میشم که : یکی از تکه هام نیست . گاهی وقتها فکر می کنم من همه ی عمرم رو دنبال تکه هایی گشتم که تو خوابم گم کردم ، توی کتابها ، فیلم ها ، آدمها ، ساختمونها ، حتی حیوونها ... یادت میاد اون کتاب تکه ی گمشده ی شل سیلور استاین رو چقدر دوست داشتم ؟ "

ساکت شده ام ، چیزی توی ذهنم با چیز دیگری قاطی شده ، احساس ناخوشایندی دارم ، یاد کابوس زمان بچگی هایم افتاده ام ... نگاهش میکنم ، چشمهایش منتظرند..

میگویم : " آره کتاب با حالی بود " بعد فکر میکنم " اما من یه راهی پیدا کرده بودم ، اون قدر دهنم رو محکم می بستم و نفسم رو نگه می داشتم تا از خواب بپرم ، اونوقت اون شکلهای عجیب و غریب دیگه از داخل بدنم رد نمی شدن .صبح ها هم دیگه فکر نمی کردم شکلم عوض شده ..."

سرم را که بالا می آورم هنوز دارد نگاهم می کند ، می گویم : " شاید شل سیلور استاین هم یه خوابی مثل خواب تو می دیده ... "

می خندد.....

Thursday, August 03, 2006

نوشتن

نوشتن.....

یادم نیست آخرین کلمات وسوسه کننده را کجا , میان کدام اتفاق , یا لابلای خستگی نشخوار هزار باره ی کدام کلمات دم دست همیشگی جا گذاشته ام...

اندوه تپنده ذره ی شنی....

دستی به صورتم میکشم...

تک لحظه هایی برای فکر کردن، سکوت هایی برای شنیدن ، برای به لکنت افتادن ، غنیمتهای روزانه اند و نوشتن تخته سنگی است در دریایی دور ، آرام سینه به موج داده تا رویای تو ، هنوز ، هرشب ، در بلندایی از معنی و بی معنایی ، چند لحظه ای قبل از خواب تورا در بر بگیرد و بعد خوابت سکوتی چند ساعته در خلایی باشد که مثل همیشه سیاه رنگ است...

نوشتن...

دلم برای تنهایی ام تنگ شده است . زمانی برای شنیدن خش خش سوختن سیگار ، برای جریان گرفتن ذهنیت خسته ای که سوالات قدیمی بی پاسخ مانده اش را ، مروری مجدد کند شاید...

نوشتن...

آدمها ، آدمها ، تکرار مکرراتی که به زجر ، حجمی نو و تازه را شبیه سازی می کنید، خطاهای باصره ی همیشگی، صورتکهایی نو که پشت آن همان کلیشه های قبلی جایگذاری شده است...

دستی به صورتم میکشم ، چشمانم را می بندم ، خیالاتم را به حرکت دستی در فضا ، پخش میکنم....

نوشتن....

جام و سبو شکسته ام ، ای مرگ مهلتی

تا توبه ای که کرده ام ، آن نیز بشکنم.........

Sunday, July 16, 2006

عاشق دختر همسایه

کدام ساعت شنی بهار را زایید؟

کدام فصل پیرهنی دارد

گرمتر از تابستانی

که من عاشق دختر همسایه ام بودم؟

همان سال چه گریه هایی ریخت از تن پاییز،

و چه ارقام خسته ای افتاد،

از صفحه ی غروب ساعت دیواری.

انگار زمستان بود که عقربه های همان ساعت

لغزیدند تا کنار هم

افتادند درست در جای خالی شش و نیم

و حالا

من پیر شده ام

همچنان که دختر همسایه،

بی هیچ خاطره ای از شش و نیم.

بیژن نجدی

Friday, June 30, 2006

just for memory !

یکی نیست پندی دهد این دل ناکوک،

یا دست نا آزموده را،

که دستم به کوک ماهور میرود،

دلم ، شور میزند.

حمید امجد.

Monday, May 22, 2006

Dream

-خواب دیده ام ، نمیدانم چه چیز را ، اما می دانم که دیده ام، آهنگی شاید ، که خرامان گذشته و مرا میخکوب کرده ، چهره ای ، شکلی ، از آنها که میان اشکال است و نیست. آنها که لذت درکش، زمان را منجمد میکند و تو را ، نه.کلمه ای که، در فضایی تاریک رقصیده و مرا در حیرانی هضمش ، خواب آلوده و مشتاق جا گذاشته و دور شده، اصلا شاید خوانساری بوده که میخوانده - صدایی که همیشه میان خواب و بیداری شنیده ام اش...

- بیدارم ، میدانم ، از تلخی دهانم پیداست، حتما نیم شب است ، فاصله ی دو بیداری، صدای عقربه ی ساعتم را میشنوم، صدای قلبم را و دور و برم ،تاریک است، همه چیز همان است که هست، بوده، کلمات در دهانت قطار میشوند اما " آن " را معنی نمیکنند..

خوابم را میخواهم، لذت کشف نشده ی تازگی فهمی نزدیک، نه منگی بین خواب و بیداری. اما فقط بیدارم، در فاصله ی دو بیداری...

خوابم ، میدانم ، این رویا هیچوقت پا در جهان من نگذاشته است.درک چیزی مابین حس و معنا که کلمه ندارد، دیالوگ های بی کلام و بی صدایی که میان مکان ها و آدمهای مختلفی - که تو جزء خیلی از آنهایی - چرخ میزند و آن " چیز " ، افسونی میان گذشته و حال ، بی هیچ آینده، تخیل واقعیتی مبهم که در لحظه ای باور تو میشود و بی هیچ تقیدی میان "تو "های متعددت حل میشود...

خوابم را پس گرفته ام، خوانساری است که میخواند ، میدانم، صدایش را نمیشنوم اما تنها مفصل خواب و بیداریم صدای اوست، موجی در زمان ومکان و ذهن.... حتما هم اوست که در دوردستها میخواند...

- بیدارم ، دوباره ، میان اجزای این جهان، که جز بودنشان چیزی نیستند . غلتی میزنم ، ساعت را میان اصرار عجیبش در قبولاندن زمان خاموش میکنم. لباس میپوشم ، صدای خوانساری را به گوشهایم وصل میکنم و راه می افتم.

کسی نمیداند که من چه خوابی دیده ام، حتی خودم.

Wednesday, May 03, 2006

The End

و خداوند در ستمگري بي پايان خودش دو دسته مخلوق آفريده. خوشبخت و بدبخت. از اولي ها پشتيباني ميكند و بر آزار و شكنجه دسته دوم به دست خودشان مي افزايد.
هدايت – زنده به گور

و به خدا كه نوشتن هم يك نوع خود آزاري است! زماني شهوت نوشتن آنقدر در من زياد شد كه بلاگي ساختم و نوشتم و سعي كردم در هر پست پيشرفتي داشته باشم نمي دانم چه كردم فقط مي دانم اين شهوت به اتمام رسيد و نوشتن هم مانند خيلي از كارهاي ديگر توانست مدتي مرا مشغول كند و خوب هم كرد! باشد كه بماند ! نوشته هاي HS تمام شد. اميدوارم هومن (HMN) همچنان ادامه دهد.

پايان.

sisyphe

مي‌دوني خدا، ديشب كه سنگ سيزيف واسه اولين بار يه تكه از دستم رو له نشده باقي گذاشت، مطمئن شدم كه ديگه اون نگاه مهربونتو به من نداري

پ.ن: sisyphe يا sisyphus از شخصيت هاي اسطوره‌ ا‌ي يونان باستان. او پسر ائول بود و به دلايلي كه درباره آن نمونه هاي متعددي از اين اسطوره وجود دارد ( از جمله فاش كردن يكي از ماجراهاي عاشقانه زئوس ) محكوم به آن شد كه تا ابد تخته سنگ بزرگي را تا سر كوهي بالا ببرد كه از آنجا بار ديگر پايين مي افتد و رنج سيزيف ادامه مي يابد.

Sunday, April 23, 2006

Impostume

مي دوني؟! از وقتي جاي مخمو با زير سيگاريم عوض كردم ديگه هيچ احساس بدي از تموم شدن سيگار لعنتي ندارم
فقط بديش اينه كه ديگه يادم نمي آد جاي قلب چي مي‌خواستم بذارم!

Wednesday, April 12, 2006

To the arrogant God

Forgive us our trespasses
As we forgive those who have trespassed against us

Give us this day our daily bread
Daily bread, daily bread

In cello et in terra fiat voluntas tua Gloria Espiritu Santo

What language do you speak ?
If you speak at all?

Are you some kind of freak ?
Who lives to raise the ones who fall?

Hey, would you tell me why The cat fights the dog?
Do you go to the Mosque Or the Synagogue?

And if our fates have all been wrapped around your finger
And if you wrote the script then why the troublemakers?

How do you do?
How does it feel to be so high And are you happy?

Do you ever cry?
... I sometimes cry ...
You've made mistakes

Well that's OK 'cause we all have
But if I forgive yours Will you forgive mine?

Hey, do you feel our pain
And walk in our shoes?

Have you ever felt starved Or is your belly always full?
How many people die And hurt in your name?

Hey, does that make you proud Or does it bring you shame?
And if our fates have all been wrapped around your finger

And if you wrote the script then why the troublemakers?

How do you do?
How does it feel to be so high And are you happy?

Do you ever cry?
... I sometimes cry ...
You've made mistakes

Well that's OK 'cause we all have
But if I forgive yours Will you forgive mine?

Forgive us our trespasses
As we forgive those who have trespassed against us

...Sameh Zoonoobee Allah... [Arabic. English translation: "Forgive my sins, Oh, Lord"]

Give us this day our daily bread

...Mechila... [Hebrew. English translation: "Forgiveness"]

Daily bread...

Ya Allah (S'lach lanu)... [Hebrew. English translation: "Oh, Lord (Forgive us)"]

Daily bread...

Ya Allah (S'lach lanu)...

Forgive us our trespasses
As we forgive those who have trespassed against us

...Sameh Zoonoobee Allah...

Give us this day our daily bread

...Mechila...Daily bread
...S'lach lanu...Daily bread

Thine is the Kingdom and the Power and the Glory
Amen!

How do you do?
How does it feel to be so high And are you happy?

Do you ever cry?
... I sometimes cry ...
You've made mistakes

Well that's OK 'cause we all have
And if I forgive yours Will you forgive mine?
... Will you forgive mine? ...

How do you do?
How does it feel to be so high And are you happy?

Do you ever cry?
... I sometimes cry ...
You've made mistakes And that's OK 'cause we all have

But if I forgive yours Will you forgive mine...?

[shakira-How do you do-oral fixation album-2005]

Download This Right Click and Save Target as...

Saturday, April 08, 2006

unknown

يه ديالوگ از فيلمي كه اسمش يادم نيومد
.: اگه مي خواي كسي رو زنده نگه داري اول عاشقش كن اگه نشد بهش اميد بده و اگه كار نكرد به يه كاري مشغولش كن:.

Sunday, April 02, 2006

dedicted to poets...

نگاه شاعرکی خرد

به مجموعه ی دنیا

چقدر برای دلم آشنا و دلگیر است

افسوس که شاعرکان و مرغابیان

به شیوه ای یکسان

درد را

در بروزی تمنا وار تحمیق میکنند

کلمات

سیزیف های مصلوبی در جهنم شعرند

روسپیانی رجاله دیده که تنی دوباره به دستمالی میدهند

خرده نگاه هایی مقطع

که با هر آرایشی ، شاعرکی میزایند.....

دلم اما ،

برای حضور بی معنایی های یک دنیا

در خمیازه ی یک اسب آبی

فریاد میکشد....

آذر 80

Deface

سرگرد ميشه بگي به قلبم بزنن؟‌ به خاطر مادرم، اون قلبش ضعيفه! اگه منو اون طوري ببينه

– احمق من سرهنگم، حالا هم خفه شو! (برمي گردد)
جوخه آماده!
(بلند مي‌گويد) ‌هر احمقي كه نتونه مخ اون لعنتي رو پخش زمين كنه 6 ماه اضافه خدمت!
(داد ميزند) آتش!

Thursday, March 16, 2006

Of a diary...

شب _ داخلی

توی اتاقم راه میروم ، دراز می کشم ، سیگار میکشم ، بلند می شوم و راه می روم، با کامپیوتر ور می روم، آهنگ گوش می دهم ، connect میشوم به همه ی دنیا و دوباره برمی گردم به سلول 375 ...

سیگاری دیگر ، کتابی دیگر ، سکوتی مجدد ، رفع احتیاجات طبیعی ! و باز دوباره سیگار ، سکوت و سیگار و سکوت و ...

دنیای simulate شده ی مجازی دیگر فقط روی کامپیوترم نیست، همه جا هست. من فقط تعویضشان میکنم...

شب _ خارجی

قدم می زنم، بلوار کشاورز ، با چراغهای رنگی عجیبش : صورتی کمرنگ و آبی نئونی ، اتومبیلها مغازه ها آدمها ، پس قاعدتا زندگی جاریست...! اینجا صدای خش خش سیگارم را نمیشنوم آن طور که توی اتاق شماره ی 375 می شنوم، اینجا صداها خیلی بیشترند و متنوع تر...

باز هم بازی قدیمی: زل زدن توی صورت آدمهایی که از روبرو می آیند و تخیل زندگی و رفتار و شخصیتشان، 15 ثانیه وقت دارم چون نزدیک بینم و از موقعی که صورتشان را دقیق می بینم تا رد شدنشان زیاد طول نمی کشد....بعدی!

چراغهای بلوار که تمام می شوند، میدان ولی عصر شروع میشود با آن فواره های بلند بی معنی اش و همهمه ی خرید و رنگ و عطر زنانی که از مقابلت می گذرند، خانواده ها بلند حرف می زنند، تازه couple شده ها نجوا میکنند،من هنوز قدم میزنم، بی آنکه حرفی زده باشم...

باید برگشت، زیر چراغهای بلوار آبی و زرد و صورتی شد....

شب _ داخلی

سیگار ، سکوت و گاهی قلپ قلپ آبی که سر میکشم، خش خش سوختن سیگار ، سکوت

شب_ خیلی داخلی

...جیم جارموش توی ghost dog اش قسمتی را به رابطه ی شخصیت اصلی اش که آمریکایی است و یک بستنی فروش فرانسوی اختصاص داده که اصلا حرف هم را نمیفهمند اما تنها دوست ghost dog همین یارو فرانسویه است .رومن گاری هم توی یک خروار وراجی که توی کتاب "خداحافظ گری کوپر"اش کرده و البته همه را توی زبان و ذهن شخصیت هاش چپانده تا بجایش بلبل زبانی بکنند، دایم از کلمات نالیده است. "لنی" او هم تا موقعی که معشوقه هاش زبان او را_ که آمریکایی است و خارج از آمریکا اسکی میکند _نمیفهمند روابط خوبی دارد و یکی دوبار وقتی که معشوقه اش زبانش را یاد میگیرد تمام رابطه اش با او خراب میشود....

عریانی آدم را زود دلزده می کند، گاهی فکر میکنم سر تا ته روابط انسانی فقط ارضای حس کنجکاوی است. وقتی، به نظر خودت ، طرفت را categorized کردی ، دیگر حوصله ات را سر میبرد، وقتی عریانش کردی ، درونش را حس کردی - با هر approachای که میخواهی تصور کنی- آن وقت دیگر تکراری است ، حوصله ات سر میرود و اختلافها بالا میگیرد....

تا موقعی که با کسی درد دل ! نکرده ای ، فقط از آب و هوا حرف زده ای و گاهی اشاراتی ظریف به محفوظات ذهنی خوشگلی که فراهم کرده ای،تا موقعی که ، آرام آرام داری سعی میکنی طرفت را متر کنی و اندازه هایش را در بیاوری ، همه چیز جذاب است و ارضا کننده، وقتی تمام شد، خوب حالا نفر بعدی....

گاهی وقتها یکی پیدا میشود که کار دیگری را راحت میکند: درد دل میکند، گاهی آنقدر از عمق وجودش که متر های تو سریعا اندازه هایش را در می آورند _ گیوتین وار و بی رحمانه_کار رابطه همینجا تمام است.گاهی وقتها کسی پیدا میشود که مدتی است کم آورده، چراغ سبزی که از تو ببیند _میخواهد گوش مفت باشد یا هر چیز دیگری_ "نیازش" فوران میکند. لحظه بدی است: تو آمده بودی که بگیری نه که چیزی بدهی... بعدی!

جیم جارموش به این سد زبانی دلخوش است، دوست دارد جاهایی برود که چیزی از زبان مردمش نفمد تا بتواند تخیل کند.15 ثانیه وقت میگیرد تا کلی متخیل شوم و نفر بعدی از روبرو پیدایش شود بدون هیچ کلامی، اما این همه ی موضوع نیست.

جایی نوشته بود : " دیالوگ دست چپ پیانو است و ملودی را نگاه ها و چشمها می نوازند" اما من دلم برای چشمهایی که چیزی پشتشان ببینم، چشمهایی که حس کنی - حتی برای چند لحظه ی کوتاه - که جمله ای یا حسی پشت آن مردمکها در حال جان گرفتن است، بدجور تنگ شده.نگاه هایی که روی سطح بدنت و صورتت متوقف میشوند و سرمایشان، تو را از درون منجمد میکند...

دیالوگ ، لغت فراموش شده ای است، دیالوگهای ما بیشتر ، منولوگهای بی ربطی هستند که در یک زمان ادا می شوند و سر تکان دادنهای احمقانه ای است به عنوان رشوه ای که به همدیگر میدهیم برای ادامه ی این بازی مسخره : بله بله ، حالا نوبت منولوگ من است ....

شب - داخلی

اتاق 375 بد جوری بوی دود میدهد، چراغ مطالعه هم دارد زیر این دود خفه میشود.هنوز صدای خش خش سیگار می آید .

با خودم فکر میکنم ، چند قلپ آب ، سیگار قبل از خواب ، امروز تمام است.