Wednesday, November 08, 2006

for tonight

زنبق های وحشی ،
روئیده به سرانجام هفت فصل زمستانی ،
فرو ریختند.
آسان و سهل ،
چونان روح شکوفه های گیلاس
سرگردان در نسیم صبحگاه تابستانی.


بادی نمی وزد ،
بودایی برفین ،
میان دشت،
نشسته ، گام بر می دارد،
آرام ،
و نمی لرزد.


تنوره ی تصاویر ،
غبار لحظه ها را نمی تکاند،
و ذره های غبار ،
تپندگی اندوهی صامت را،
مدفون می کنند.


کاکلی های مبهوت ،
- دستها و چشمهایش –
زیر طاقی ها ،
دوباره مسخ می شوند،
دیگر ، کودکی نیست ،
........
کسی دریا را فریاد نمی کشد.


تقدیم به 20 تا 28 سالگیم .

Sunday, October 29, 2006

Saint Virgin Minds

عروسك
بي مقدمه
آغوش گشاده
و من در آن
نازهاي ابديت
دفن مي كنم

Monday, October 23, 2006

Requiem for a Dream

آن ته برکه سکوت
میان لمس سیال
کلاغک باید
حتما قار قار کند

Monday, October 16, 2006

Dedicated to wholes ( ! )


بالا بلند
بر جلو خان منظرم ، چون گردش اطلسی ابر
جلوه ای کن
که در این شب قدر
بسلامتی تمام ملایک
انزال خواهم کرد
آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
هستی را
......

HMN و Devil in firewall

Monday, October 09, 2006

Chekhonte

از یادداشت های یک دوشیزه

13 اکتبر: بالاخره اقبال به من هم روی آورد! باور کردنی نیست اصلا. زیر پنجره ی من یک جوان سبزه ی خوش تیپ با چشمانی سیاه و گیرا قدم می زند. سبیل هایش معرکه است! پنج روز است که از صبح سحر تا نیمه شب قدم می زند و مرتب پنجره های ما را می پاید. تظاهر می کنم که برایم مهم نیست.

15 اکتبر: از صبح رگبار گرفته است، اما او طفلکی همین طور قدم می زند.به عنوان پاداش فداکاریش، به او نگاهی عاشقانه انداختم و بوسه ای برایش پرتاپ کردم. با لبخندی فریبنده پاسخم را داد. او کیست؟ خواهرم، واریا Varya فکر می کند که طرف خاطرخواه او شده است و به خاطر او زیر باران خیس می شود. چقدر کودن است او! آخر مگر ممکن است که مرد سبزه ای عاشق یک دختر سبزه بشود؟ مادر به ما دستور داده است که بهتر لباس بپوشیم و کنار پنجره ها بنشینیم. می گوید: شاید آدم دغلی باشد، از طرفی هم جوان نجیبی به نظر می رسد. دغل یعنی چه؟ مامان جان، شما عقل تان پارسنگ بر می دارد!

16 اکتبر: واریا می گوید که من زندگیش را تباه کرده ام. گناهم چیست که طرف، من را دوست دارد؟ به طور اتفاقی برایش یادداشتی انداختم در پیاده رو. آخ، شیطان! با گچ روی آستینش نوشت: فعلا نهبعد باز شروع کرد به قدم زدن و روی دروازه ی رو به رو نوشت: موافقم ، فقط الان نه با گچ نوشت و سریع پاکش کرد. چرا قلبم این طور تند می تپد؟

17 اکتبر: واریا با آرنج کوبید به سینه ام. عجب آدم حسود و پست و بد جنسی است! امروز آن مرد با یک پلیس خلوت کرد. مدتی طولانی با او صحبت می کرد و اشاره اش به پنجره های ما بود. می خواهد ماجرا درست کند! ظاهرا سبیل پلیس را چرب می کند... شما مرد ها همگی ظالم هستید و زورگو، اما در عین حال، زیرک و دوست داشتنی!

18 اکتبر: امشب، برادرم- سریژا – پس از غیبتی طولانی به خانه بازگشت. هنوز به تختخوابش نرفته بود که از اداره پلیس آمدند سراغش.

19 اکتبر: لعنتی! لامذهب! معلوم شد که او تمام این دوازده روز در انتظار سریژای ما – که پول کسی را بالا کشیده و فرار کرده بود – کمین کرده است.
امروز روی دروازه نوشت:
من حاضرم " بی شعور... برایش زبان درآوردم!

به سلامتی خانم ها – آنتون پاولوویچ چخوف – برگردان: حمید رضا آتش بر آب و بابک شهاب – موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر

Sunday, October 08, 2006

My walls are closing in

اول اینکه

حجم فایل 1.6 مگابایت با پسوند 3gp است و برای دیدن آن احتیاج به QuickTime و یا VLC یا هر نوع پخش کننده دیگر این نوع فایل ها دارید.

- برای کم ماندن حجم، فایل به فرمت های معمول تر کانورت نشده! انتخاب و کیفیت صدا مطلوب نویسنده نبوده و نیست اما تنها امکان صوتی در زمان و مکان مربوطه فقط یک رادیو ج.ا بوده است.

این فقط یک دیوار است. منتظر هیچ اتفاق خاص یا خارق العاده ای نباشید!

آن 3 نفر بعد از جانی کش را می شناسید؟

دریافت فایل تصویری

Sunday, September 03, 2006

یک داستان

این یکی از داستان هایی است که از سایت اسد امرایی اینجا می گذارم . حتما سر بزنید و لذت ببرید. سابت قبلی اش را هم ببینید.

http://asadamraee.blogspot.com

سایت قبلی : http://asadamraee.persianblog.com

تيم اوبرايان، متولد 1946 از نويسندگان امريكايى مخالف جنگ است. او به عنوان خبرنگار به جبهه‌هاى جنگ در ويتنام اعزام شد و در خطوط مقدم جبهه گزارش تهيه مى‌كرد. پس از خاتمه‌ي جنگ به هاروارد رفت. تحصيل را نيمه‌كاره رها كرد و به خبرنگارى روى آورد. ايجاز و واقع‌گرايى شاخص نويسندگى اوست.

جوراب شلواری

هنرى دابينز آدم خوبى بود، سربازى معركه. اما پيچيدگى توى كارش نبود. طنز و كنايه به او نمى‏چسبيد. خيلى از خصلت‏‌هايش به امريكا رفته‌بود. گنده و پر زور، خوش‌‏نيت. دو پرده گوشت اضافى و چربى توى شكمش قل مى‏خورد. نمى‏توانست تند برود، پا مى‏كوفت و مى‏رفت. هر وقت لازمش داشتيم حاضر بود. اعتقاد راسخى به مزاياى سادگى و رو راست بودن و تلاش و كار داشت. دابينز هم مثل كشورش به سمت رؤياپردازى گرايش داشت.حتى همين الان كه بيست سال گذشته، او را مجسم مى‏كنم كه جوراب شلوارى نامزدش را دور گردن خود گره مى‏زد، بعد براى كمين راه مى‏افتاد.اين هم از بازى‏هاى او بود. مى‏گفت جوراب شلوارى طلسم خوش‏‌اقبالى اوست. دوست داشت آن را به بينى خود بمالد و نفس بكشد. مى‏گفت بوى او را مى‏دهد و خاطرات او را زنده مى‏كند. گاهى به جاى پشه‏بند روى صورتش مى‏كشيد و مى‏خوابيد. درست مثل بچه‏اى كه زير پتويى جادويى امن و آسوده مى‏خوابيد. جوراب شلوارى بيش از هر چيزى طلسم خوشبختى او بود. از خطر حفظ‌اش مى‏كرد. او را به عالمى ديگر مى‏برد، جايى كه همه‌چيز ملايم و متعادل بود. جايى كه شايد روزگارى نامزدش را مى‏برد كه با هم زندگى كنند. دابينز هم مثل خيلى از ما توى ويتنام به خرافات و جادو جنبل رو آورده بود و دقيقاً باور داشت كه جوراب شلوارى او را از گزند حفظ مى‏كند. فكر مى‏كرد مثل زره است. هر وقت گردان آماده‌ي شبيخون مى‏شد و همه‌ي ما كلاهخود به سر مى‏گذاشتيم و جليقه‌ي ضد گلوله مى‏پوشيديم، هنرى دابينز مراسم آيينى خود را به جا مى‏آورد و جوراب را دور گردن خود مى‏پيچيد و به دقت آن را گره مى‏زد. هر دو لنگه را به طرف چپ شانه ‏اش مى‏انداخت. خيلى‏ها سربه‏سرش مى‏گذاشتند، اما به هر حال بدمان نمى‏آمد.دابينز رويين‏تن هيچ‌وقت زخمى نشد. خراش هم برنداشت. ماه اوت يك خمپاره‌ي خوشگل آمد كنار پايش كه عمل نكرد. يك هفته بعد توى دشت باز وسط معركه‌ي آتش‏بازى گير افتاد. هيچ پوششى نداشت بلافاصله جوراب را دم دهانش گرفت و نفس عميق كشيد و جادو كار خودش را كرد.همه‌ي گردان به او ايمان آوردند. آخر دروغ كه به اين گندگى نمى‏شد.اواخر اكتبر نامزدش تو زد. ضربه مهلكى بود. دابينز ماتش برد. نامه او را با چشم ‏هاى وق‏ زده بالا و پايين كرد. بعد دست كرد توى جيبش جوراب را درآورد و دور گردنش گره زد.گفت: «نه عزيز! بى‏خيال! هنوز دوستش دارم. جادو كه از بين نمى‏رود».همگى خيالمان راحت شد.

Sunday, August 20, 2006

Hotel California

شش ماهی گذشته است، شش ماه از آن روزهایی که بعد از کشیکهای 24 ساعته ی ارتوپدی بیمارستان سینا هفت و نیم صبح از ایستگاه متروی هفت تیر بیرون می آمدم . پله ها را که بالا می آمدم انگار از یک دنیای زیرزمینی، تازه قدم به دنیای زندگان می گذاشتم ، هرچند ، اورژانس بیمارستان سینا زیر هیچ زمینی نبود...

آدمواره هایی که با فریاد و فحش و خون و استخوانهای شکسته می آمدند تا اشباحی دیگر با روپوشهای خونی و گچی و مغزهای مسخ شده از فریاد و درد این آدمواره ها ، امر مقدس (!) طبابت را ، با بی خوابی هاشان بیامیزند و درمانشان کنند.

نمی خواهم خاطره بنویسم ، از فلان بیمار یا بهمان اتفاق ، خاطره مثل هر روایت دیگری ، جذابیتهای روایی دارد و برای مخاطب پایانش را مهم می کند. اما من هنوز اسیر متن آن شبهام، ساعت به ساعتش ...

حجم صدا و تصویری که هضم اش ، تمام روز استراحت بعد از کشیک را می گرفت.مثل پیرمردی که گوشه ای می نشیند و به خاطراتش فکر می کند، خیلی از ساعات روز بعد از کشیک به خیره شدن به نقطه ای و سعی در هضم وقایعی که دیده بودم میگذشت.هنوز هم گاهی وقتها ، موقعی که به آن روزها فکر میکنم ، تصویر هایی جلوی چشمم می آید ، تصاویری که تاریخ ندارند، بیمارانش اسم ندارند ، حتی گاهی چهره ...و خودم را می بینم در حال انجام کارهایی که بارها تکرار شدند.آدمها و ساعت و تاریخ عوض می شوند اما من ، مسخ شده ، توی اتاق گچ یا اتاق بخیه ، هنوز آن کارهای تکراری را انجام میدهم ....

خودم را میبینم ، با روپوش سفیدی که پر از لکه های خون و گچ و بتادین است، خسته و عصبی ، توی اتاق گچ ، یک پایم را روی لبه تخت بیمار گذاشته ام و برای پای دیگرم ، جایی میان باقیمانده های بسته های گچ و باند روی زمین پیدا کرده ام ، همکارم از یک طرف شانه بیمار را میکشد و من هم از این طرف دستش را ، تا شانه ی در رفته اش جا بیفتد . خیس عرق شده ام و شانه اش جا نمی افتد، نفسی میگیریم و دوباره.... نعره و ناسزای مریض بعدی از پشت در بلند شده است ، هیچکدام از کسان نسبی و سببی ات را هم از لطفش محروم نمیکند ، هنوز شانه این یکی جا نیفتاده است ، نفسی تازه میکنم....

خودم را میبینم ، 4 نیمه شب است ، آخرین بیمار که ترقوه ی شکسته اش باید جا بیفتد ، بالای تخت میروم و زانویم را میان دو کتفش میگذارم و دو دستش را از دو طرف میکشم ، فریاد میکشد....

خودم را میبینم ، 10 شب است ، وسط اورژانس ایستاده ام و لیست بیمارانم را چک میکنم که صدای نعره و ناسزای سری بعدی حیوانات شهرنشینی که محدوده ی قلمروشان را با چاقوکشی دسته جمعی مشخص میکنند می شنوم ، یکباره اورژانسی که با بدبختی کمی آرام شده ، منفجر میشود......

ساعت 2 نیمه شب است ، دارم بخیه میزنم - استراحتی میان بقیه کارها - که صدای خرد شدن شیشه ای می آید ، معتادی است که به بهانه ی کلیه درد آمده تا مورفین بگیرد ، می شناسمش ، چند باری دیگر هم آمده است ، بایگانی عکسهایش را هم هر دفعه می آورد و با پر رویی تمام ، جای سنگ وجود نداشته اش را نشانم داده تا یاد بگیرم ... می داند که اینترنم....

ساعت 8 شب است ، خودم را میبینم که چهار انگشتم را داخل زخم ران عوضی ای کرده ام که یک عوضی دیگر با قمه ایجادش کرده ، نعره ، ناسزا ، ناله ، درد ، خون از شریانش بیرون می جهد، هی گاز می چپانم و فشار می دهم ،همکارم رفته بالای سر آن تصادفی که همه جایش شکسته ، هی گاز می چپانم و فشار می دهم ،آن طرف همراهانش دارند نقشه ی حمله ی بعدی را میکشند ، یکی یکی عین این گروه های مافیایی می آیند و عوضی چاقو خورده را دلداری می دهند بعد لیستشان را کامل میکنند ، دست دیگرم را دراز میکنم تا تعدادی گاز بردارم ، فشار دستم که کم می شود ، خون روپوشم را رنگ می کند....

ساعت 7 صبح است ، با شلواری که از زانو به پایین لکه لکه گچی است و کفشی مثل کفش بناها ، گیج و منگ ، بی توجه به نگاه متعجب مسافران اول صبح ، سوار مترو می شوم ، روز من تازه به پایان رسیده است . میدانم که از پله های ایستگاه هفت تیر که بالا بیایم ، به دنیای زندگان برمیگردم.

هنوز هم روزهایی هست که این تصاویر از جلوی چشمم رد می شوند ، همان قدر زنده ، میروم پشت کامپیوترم ، آهنگ هتل کالیفرنیا میگذارم و سیگاری روشن میکنم.....

Thursday, August 17, 2006

Dialogue

وقتی گفت : " چرا نمی نویسی؟ " ، کمی راست نشستم و گفتم : " چیزی برای نوشتن ندارم " . ته لبخندی زد. تصحیح کردم : "همیشه با شروع کردن مشکل داشته ام " . نگاهم کرد . حرفم را پس گرفتم : " یه چبزایی تو ذهنم میاد اما وقت نوشتنشو ندارم " .قاه قاه خندید . سعی کردم یه توجیهی پیدا کنم : " میدونی آدم تو این دور و زمونه احساس میکنه هزار تکه هم بشه بازم به کاراش نمیرسه...."

ساکت شد ، انگار یاد چیزی افتاده باشد ، بعد گفت : " خیلی شبها خواب می بینم که از رختخوابم به طرف یه سیاهچاله ی بزرگ مکیده می شم ، فقط سکوته و تاریکی ، احساس میکنم بدنم داره له میشه ، صدای خرد شدنش آروم زیادتر میشه، هیچ مقاومتی نمی کنم ، حتی فکر هم نمی کنم ، فقط به صدا گوش میدم ، وسطای راه هزار تکه میشم و از دور به تکه های خودم نگاه می کنم ، معلق زنان و باز تو سکوت و سیاهی و هنوز در حال مکیده شدن. گاهی دلم می خواد دستم رو دراز کنم تا تکه هام رو بگیرم اما چیزی وجود نداره ، بعضی وقتها دنبال چشمهام می گردم اما بازم چیزی پیدا نمی کنم ، انگار فقط یه نگاهم که خودم رو از دور تماشا میکنم ، می دونی فقط یه نگاه..."

"می دونم که خواب می بینم ، می دونم که باز خواب همیشگیم رو دیدم ، اما باز هم صبح با همون دلشوره ی تکراری از خواب بلند میشم که : یکی از تکه هام نیست . گاهی وقتها فکر می کنم من همه ی عمرم رو دنبال تکه هایی گشتم که تو خوابم گم کردم ، توی کتابها ، فیلم ها ، آدمها ، ساختمونها ، حتی حیوونها ... یادت میاد اون کتاب تکه ی گمشده ی شل سیلور استاین رو چقدر دوست داشتم ؟ "

ساکت شده ام ، چیزی توی ذهنم با چیز دیگری قاطی شده ، احساس ناخوشایندی دارم ، یاد کابوس زمان بچگی هایم افتاده ام ... نگاهش میکنم ، چشمهایش منتظرند..

میگویم : " آره کتاب با حالی بود " بعد فکر میکنم " اما من یه راهی پیدا کرده بودم ، اون قدر دهنم رو محکم می بستم و نفسم رو نگه می داشتم تا از خواب بپرم ، اونوقت اون شکلهای عجیب و غریب دیگه از داخل بدنم رد نمی شدن .صبح ها هم دیگه فکر نمی کردم شکلم عوض شده ..."

سرم را که بالا می آورم هنوز دارد نگاهم می کند ، می گویم : " شاید شل سیلور استاین هم یه خوابی مثل خواب تو می دیده ... "

می خندد.....

Thursday, August 03, 2006

نوشتن

نوشتن.....

یادم نیست آخرین کلمات وسوسه کننده را کجا , میان کدام اتفاق , یا لابلای خستگی نشخوار هزار باره ی کدام کلمات دم دست همیشگی جا گذاشته ام...

اندوه تپنده ذره ی شنی....

دستی به صورتم میکشم...

تک لحظه هایی برای فکر کردن، سکوت هایی برای شنیدن ، برای به لکنت افتادن ، غنیمتهای روزانه اند و نوشتن تخته سنگی است در دریایی دور ، آرام سینه به موج داده تا رویای تو ، هنوز ، هرشب ، در بلندایی از معنی و بی معنایی ، چند لحظه ای قبل از خواب تورا در بر بگیرد و بعد خوابت سکوتی چند ساعته در خلایی باشد که مثل همیشه سیاه رنگ است...

نوشتن...

دلم برای تنهایی ام تنگ شده است . زمانی برای شنیدن خش خش سوختن سیگار ، برای جریان گرفتن ذهنیت خسته ای که سوالات قدیمی بی پاسخ مانده اش را ، مروری مجدد کند شاید...

نوشتن...

آدمها ، آدمها ، تکرار مکرراتی که به زجر ، حجمی نو و تازه را شبیه سازی می کنید، خطاهای باصره ی همیشگی، صورتکهایی نو که پشت آن همان کلیشه های قبلی جایگذاری شده است...

دستی به صورتم میکشم ، چشمانم را می بندم ، خیالاتم را به حرکت دستی در فضا ، پخش میکنم....

نوشتن....

جام و سبو شکسته ام ، ای مرگ مهلتی

تا توبه ای که کرده ام ، آن نیز بشکنم.........

Sunday, July 16, 2006

عاشق دختر همسایه

کدام ساعت شنی بهار را زایید؟

کدام فصل پیرهنی دارد

گرمتر از تابستانی

که من عاشق دختر همسایه ام بودم؟

همان سال چه گریه هایی ریخت از تن پاییز،

و چه ارقام خسته ای افتاد،

از صفحه ی غروب ساعت دیواری.

انگار زمستان بود که عقربه های همان ساعت

لغزیدند تا کنار هم

افتادند درست در جای خالی شش و نیم

و حالا

من پیر شده ام

همچنان که دختر همسایه،

بی هیچ خاطره ای از شش و نیم.

بیژن نجدی

Friday, June 30, 2006

just for memory !

یکی نیست پندی دهد این دل ناکوک،

یا دست نا آزموده را،

که دستم به کوک ماهور میرود،

دلم ، شور میزند.

حمید امجد.

Monday, May 22, 2006

Dream

-خواب دیده ام ، نمیدانم چه چیز را ، اما می دانم که دیده ام، آهنگی شاید ، که خرامان گذشته و مرا میخکوب کرده ، چهره ای ، شکلی ، از آنها که میان اشکال است و نیست. آنها که لذت درکش، زمان را منجمد میکند و تو را ، نه.کلمه ای که، در فضایی تاریک رقصیده و مرا در حیرانی هضمش ، خواب آلوده و مشتاق جا گذاشته و دور شده، اصلا شاید خوانساری بوده که میخوانده - صدایی که همیشه میان خواب و بیداری شنیده ام اش...

- بیدارم ، میدانم ، از تلخی دهانم پیداست، حتما نیم شب است ، فاصله ی دو بیداری، صدای عقربه ی ساعتم را میشنوم، صدای قلبم را و دور و برم ،تاریک است، همه چیز همان است که هست، بوده، کلمات در دهانت قطار میشوند اما " آن " را معنی نمیکنند..

خوابم را میخواهم، لذت کشف نشده ی تازگی فهمی نزدیک، نه منگی بین خواب و بیداری. اما فقط بیدارم، در فاصله ی دو بیداری...

خوابم ، میدانم ، این رویا هیچوقت پا در جهان من نگذاشته است.درک چیزی مابین حس و معنا که کلمه ندارد، دیالوگ های بی کلام و بی صدایی که میان مکان ها و آدمهای مختلفی - که تو جزء خیلی از آنهایی - چرخ میزند و آن " چیز " ، افسونی میان گذشته و حال ، بی هیچ آینده، تخیل واقعیتی مبهم که در لحظه ای باور تو میشود و بی هیچ تقیدی میان "تو "های متعددت حل میشود...

خوابم را پس گرفته ام، خوانساری است که میخواند ، میدانم، صدایش را نمیشنوم اما تنها مفصل خواب و بیداریم صدای اوست، موجی در زمان ومکان و ذهن.... حتما هم اوست که در دوردستها میخواند...

- بیدارم ، دوباره ، میان اجزای این جهان، که جز بودنشان چیزی نیستند . غلتی میزنم ، ساعت را میان اصرار عجیبش در قبولاندن زمان خاموش میکنم. لباس میپوشم ، صدای خوانساری را به گوشهایم وصل میکنم و راه می افتم.

کسی نمیداند که من چه خوابی دیده ام، حتی خودم.

Wednesday, May 03, 2006

The End

و خداوند در ستمگري بي پايان خودش دو دسته مخلوق آفريده. خوشبخت و بدبخت. از اولي ها پشتيباني ميكند و بر آزار و شكنجه دسته دوم به دست خودشان مي افزايد.
هدايت – زنده به گور

و به خدا كه نوشتن هم يك نوع خود آزاري است! زماني شهوت نوشتن آنقدر در من زياد شد كه بلاگي ساختم و نوشتم و سعي كردم در هر پست پيشرفتي داشته باشم نمي دانم چه كردم فقط مي دانم اين شهوت به اتمام رسيد و نوشتن هم مانند خيلي از كارهاي ديگر توانست مدتي مرا مشغول كند و خوب هم كرد! باشد كه بماند ! نوشته هاي HS تمام شد. اميدوارم هومن (HMN) همچنان ادامه دهد.

پايان.

sisyphe

مي‌دوني خدا، ديشب كه سنگ سيزيف واسه اولين بار يه تكه از دستم رو له نشده باقي گذاشت، مطمئن شدم كه ديگه اون نگاه مهربونتو به من نداري

پ.ن: sisyphe يا sisyphus از شخصيت هاي اسطوره‌ ا‌ي يونان باستان. او پسر ائول بود و به دلايلي كه درباره آن نمونه هاي متعددي از اين اسطوره وجود دارد ( از جمله فاش كردن يكي از ماجراهاي عاشقانه زئوس ) محكوم به آن شد كه تا ابد تخته سنگ بزرگي را تا سر كوهي بالا ببرد كه از آنجا بار ديگر پايين مي افتد و رنج سيزيف ادامه مي يابد.